#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_125
-صبحی رسیدم ولی اومدم رفته بودی
-آره صبح یه کم کار داشتم صبح از خونه اومدم بیرون
به کم با دایه حرف میزنم ولی قضیه رو نمی گم . نمی خوام فکر کنه آدم بی مسئولیتی هستم هر چند که من از اولش هم گفته بود با اون کاری ندارم .
دیشب که به خاطرش بهار و تنها گذاشته بودم .. این یعنی مسئولیت دیگه ....
خیلی وقته که با دایه حرف زدم ولی هنوز فکرم خونه است و پیش اون دختر . دختری که الان چند ماه که به عنوان یه خون بس وارد خونه ی من شده ، دختری که تازه دیدمش و از زیبایش نفسم بند اومد . زیباییش یه جورایی بکر بود ، بکر و دست نخورده .
اون موقع که بابا و میر حسین باهام حرف زدن و گفتن که موضوع از چه قراره و قرعه به نام من افتاده شاکی بودم . زندگی خودمو داشتم و دلم نمی خواست کس دیگه ای وارد زندگیم بشه ولی چاره ای نبود و من تن دادم به خواسته ی بزرگترا و همون موقع هم گفتم که من کاری به کارش ندارم . ولی الان فهمیدم هر چه قدر هم که من بگم کاری به کارش ندارم بازم یه جورایی درگیرم با اون . اون دختر داشت تو خونه ی من زندگی میکرد و خواسته یا ناخواسته من باید مسئولیت قبول میکردم ولی با وجود بهار اوضاع سخت و پیچیده بود . اون من و میخواست تمام و کمال . نمی دونم باید چی کار کنم . بازم خوبه که دایه برگشته .
یادم اولین باری که دیدمش تو لابی مجتمع بود و از بیرون وسیله به دست اومده بود ، کجا رفته بود...؟
دایه چطور بهش اجازه میداد از خونه در بیاد بیرون . هنوز نمی دونم اون دوستاش چه طوری باهاش آشنان ، هنوز نمی دونم اون روز که زنگ زده بودنند و من فراموش کردم آدرس خونه رو بهشون بدم چه جوری اومده بودنند اینجا .
خیلی چیزا هست که نمی دونم و دوست دارم بدونم وای اینو میدونم که دایه برای هر کاری تایید میرحسین و میگیره و مشکلی نیست .
با اومدن دایه ، دوباره اوضاع مثل سابق شده بود و الان یه هفته ای میشد که کیاوش و ندیده بودم هرچند که فقط دو بار دیده بودمش .
دروغه اگه بگم بهش فکر نکردم ولی اصلا مردی نبود که من میخواستم هر چند که اصلا من اهمیت نداشتم . ولی اگه قرار بود یه روز یه نفر و انتخاب میکردم دوست داشتم خوش اخلاق باشه نه مثل کیاوش پاچه بگیره ، شاید با من اینجوری بود ، نمی دونم ...
دوباره بیمارستان و خونه . دیگه مثل اون شب نمی ترسم چون دایه هست . اومده بود و تعریف میکرد از دخترش ، از نوه اش از دامادش . تعریفی زیاد داشت که منم با جون و دل گوش میکردم . حرف های دایه با اینکه واقعییت داشت ولی واسه من مثل یه داستان می موند . بعضی وقت ها که حوصله اش می یومد و کار نداشت منم خونه بودم از قدیما برام میگفت که چی کارا میکردن .
کار تو بیمارستان خوب بود حداقلش این بود که خیلی بهتر از این بود که کتابهای قطور تخصصی رو با خودت این ور و اون ور ببری ولی بعضی وقت ها یه چیزایی رو میدیدم که واقعا از زندگی سیر می شیدم و افسردگی میگرفتیم . کار کردن تو بخش های مختلف و دیدن بعضی از مریض ها که یه بیماری های داشتن که اصلا خوب نبود و این خودش مسئولیت ما رو بیشتر میکرد تا تلاشمونو بکنیم تا مشکل برطرف بشه .
از اونام که اصلا خبر ندارم . نه از اونا و نه از نازگلم . خیالم راحته که عمو هست و مراقبش و گرنه که من خودم برای اونا اهمیت نداشتم چه برسه به اسبم .
یاد تعطیلات که با نازگل میگذروندم هنوز اونقدر زنده است که می تونم حسش کنم . یه سری خاطرات تو ذهنم هستند که هیچ وقت کمرنگ نشدن و نمیشن مثل نازگل .
romangram.com | @romangram_com