#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_124
اشک هام رون شده بود و یه جورایی از تنهایی که همیشه با من بود دلم گرفته بود و ترس هم دامن زده بود به گریه هام .
ساعت5/12 بود که در اتاقم زده شد ، میدونستم کسی جز کیاوش نمیتونه باشه ولی میخواستم مطمعن بشم و اسمشو صدا کردم .
صبحونتو که تموم کردم از دایه تشکر میکنم و میرم تو اتاقم تا کارامو انجام بدم تا به قول دایه دیر نرسم .کارامو انجام میدم و ساعت 11 بود که از اتاقم درمی یام بیرون . دایه برگشته بود و سفارشاش هم برگشته بود . یه ربعی دمه در سفارشهایی که همیشه بهم میکرد و تکرار کرد و من فقط گوش دادم و چشم گفتم و از خونه دراومدم بیرون .
با برگشتن دایه بی قرارم نیستم و آروم تر شدم . میرم بیرون مجتمع و تا سر خیابون میرم و سوار ماشین میشم و یه راست میرم بیمارستان .
کیاوش
نزدیک ساعت 1 بود که گوشیم زنگ خورد با یکم گشتن زیر برگه ها پیداش می کنم . شماره خونه افتاده ، تعجب میکنم یعنی مشکلی پیش اومده که زنگ زده ...؟چی کار می تونست داشته باشه...؟
بازم یاد دختر ترسان دیشب می افتم و از دست خودم عصبانی میشم ولی با این که من مقصر نیستم خودمو تبرئه میکنم.
-بله
-الو کیاوش خان
با صدای دایه همه ی معادلاتم بهم میخوره. دایه بود و نه روژان . میخواستم حالش و بپرسم یه جورایی عذاب وجدانمو کمتر کنم
-سلام دایه ، رسیدن به خیر
-سلام پسرم ،ممنون
-کی اومدید ؟
romangram.com | @romangram_com