#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_123
به تعجب به ساعت روی دیوار نگاه میکنم هنوز ساعت 10 نشده
- 10 نشده هنوز
- می دونم ، تا تو صبحونتو بخوری و حاضر بشی ظهر شده
لقمه مو میزارم تو دهنم و یکم چای میخورم .
- نوه تون دختر بود یا پسر ؟
لبخند به لبش می یاد و با خوشحالی که حتی از صداش و چشمهاشم مشخصه میگه :
- یه کاکول پسر
- قدمش خوش باشه
سرمو میندازم پایین و واسه خودم لقمه میگیرم . پسر ، داشتن یه نوه ی پسر حتی از سمت دختر هم باید خیلی خوب باشه که دایه انقدر با خوشحالی و افتخار بهش می باله .
خوبه که دایه خوشحاله و خیلی بهتره که از قضیه اون شب خبر نداره و کیاوش خان بهش نگفته ، حیف خان که به اسم اون وصل میکنه .
مردک بی شعور اصلا درک نداره بدونه بعد از اون شب خونه تنها می ترسم مخصوصا شب . دیشب داشتم فکر میکردم کاش پیشنهاد گلسا رو که بمونم خونه و امشبم استراحت کنم قبول نمیکردم . بعد از اینکه رفتن زنگ زد و گفت که من به جات میرم سر شیفت . نمی دونم حالا به خاطر من بود یا اینکه فردا واسش کاری پیش اومده بود ولی هر چی بود که جای من رفت و قرار شد که من استراحت کنم ، چه قدرم خوب استراحت کردم ......
مرتیکه ساعت 5/12 اومده خونه تازه طلبکارم هست . آخه بی شعور درسته که اول گفته بودی مسئولیتی در قبال من نداری ولی حداقل یه کم شب زود بیا خونه نمی میری که . گذاشته ، گذاشته ساعت 5/12 اومده میگه چرا چلچراغ کردی ؟
تنهایی برام تازگی نداشت . سالها بود که تنها بودم و یه جورایی از بچگی تنها بود ولی خوب تا الان همچین مسئله ای برام پیش نیومده بود که چند نفر بخوان به زور وارد خونه ام بشن . اگه بگم نترسیدم که دروغه ، با اینکه درها رو هم قفل کرده بودم بازم احساس امنیت می کردم . خیلی خودمو فحش دادم که نزاشتم کیاوش به دایه زنگ بزنه تا حداقل دایه پیشم باشه ، خود گور به گورش که معلوم نیست کجاست .
البته حدس زدن اینکه الان کجاست کار زیاد سختی نبود ، صدردرصد پیش اون دختره است دیگه .
دیشب هی به ساعت نگاه میکردم دلم میخواست بیمارستان باشم تا خونه ... حداقل چند نفری دور و برم باشن . از ترسم همه چراغ های خونه رو روشن کردم تا حداقل از تاریکی بیام بیرون .
romangram.com | @romangram_com