#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_121

- بیا دختر جان بریم ، صبحونه آماده کردم

یکم از دور می شم

- وای دایه خوبی ، دلم برات تنگ شده بود

از اون لبخند های نادرشو میزنه و به آشپزخونه اشاره میکنه منم در جواب لبخندش سرمو تکون میدم و میدم بیرون از اتاق تا دست و صورتمو بشورم و برم صبحونه بخورم .

اوایل فکر میکردم خیلی سخت گیر ولی حالا با چند روز نبودنش می فهمم چه قدر بهش وابسته شدم . چه قدر جاش خالی بود این مدت که هی زنگ بزنه و بگه کی می یای خونه ، کجایی .

این رفتار برام تازگی داشت ، نگرانم بود حالا به هر دلیلی ولی مهم این بود که یه نفر نگرانم بود .

منی که تو خانواده ای بودم که اهمیتی برام قائل نبود و بود و نبود مهم نبود البته به جز یه مورد که بودنم باعث شد آقا رادمانشون صحیح و سالم کنارشون باشه . چند ماه گذشته ولی انگار نه انگار که دختری هم دارن .... شاید از کسی خبر گرفتن ، چه میدونم ...

میرم تو آشپزخونه دایه پشت میز نشسته و داره سرشیر و میماله به نون و واسه خودش لقمه میگیره .منم یه صندلی میکشم بیرون و میشینم پشیت میز .

نگاهم میکنه ، اونقدر دقیق نگاهم میکنه که احساس میکنم مشکلی دارم

- خوبی

- مرسی ، شما خوبید ، دخترتون خوبه ؟

- خداروشکر خوبم . اونام سالم و سلامت ان

لبخند میزنم و با تردید ازش می پرسم

- خدا روشکر ،چرا زود برگشتید ؟

- برگشتم دیگه


romangram.com | @romangram_com