#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_117

می دونم دیر وقته ولی باید بدونه که اومدم خونه ، شاید بیدار باشه .

- روژان

صدایی نمی یاد ، آروم به در ضربه میزنم و دوباره صداش نمی کنم ولی بازم ساکته .

سعی میکنم در و باز کنم ولی قفله .

- روژان

صدای آروم و گرفته و خش دارشو می شنوم

کیاوش

لعنتی ، گریه کرده .

- منم روژان درو باز کن

صدای کلید که میچرخه رو می شنوم و لحظه ی بعد در باز میشه و چهره ی گرفته ی روژان و می بینم . رنگ پریده و چشم های سرخش نشونه خوبی نیست .

- خوبی ؟

سرشو تکون میده و برمیگرده میره سمت اتاقش . جلوی در ایستادم و نمی دونم باید چی کار کنم . چه فکر احمقانه ای بود که فکر میکردم دوستاش تا الان اینجا مونده بودند و مسئولیت و از خودم دور کرده بودم . هنوز دمه اتاقش وایستاده بودم ولی اون رفته بود تو اتاقش . نمی دونستم برم داخل یا نرم ولی تصمیمی گرفتم که برم و رفتم داخل .

داخل اتاقم روشنه . حتی چراغ خواب گوشه ی هم روشنه . پاهاشو تو دلش جمع کرده و رو تخت نشسته .

- ترسیدی

سرشو بلند میکنه و خیره میشه بهم .


romangram.com | @romangram_com