#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_116
برنزه شده بود که زیباتر بود و بهش می یومد .
اون شب خوش گذشت تا وقتی که گفتم میخوام برم خونه که بهار شروع کرد
- کیاوش یعنی چی میخوام برم
- یکم کار دارم باید برم عزیزم
نمی تونستم راستشو بگم ، اگه می فهمید دایه خونه نیست دیگه تمومی نداشت
- من بعد از یه هفته اومدما
- ببخشید عزیزم ولی فردا یه قرار مهم دارم و حتما باید برم
- ولی
همونجوری که میرم سمت کتم و موبایل و سویچمو از رو میز برمیدارم میگم :
- ولی نداره دیگه .
می بوسمش ولی با اکراه جواب بوسه هامو میده . میدونم که ناراحته ولی وقتی نگاهم افتاد رو ساعت و فهمیدم 12 است و من هنوز خونه نرفتم احساس بدی پیدا کردم یه عذاب وجدان .
بعد از اینکه از خونه بهار اومدم بیرون سعی کردم خودمو زودتر برسونم خونه ولی بازم راه یکم دور بود و دیر حدودا سی و پنج دقیقه ای تو راه بودم . ماشین و تو پارکینگ می برم و با آسانسور می رم بالا . بدون اینکه زنگ بزنم در و باز میکنم و میرم داخل ، همه چراغ های خونه روشنه . کیفمو میزارم کنار در و با نگاهم دنبال روزان میگردم .
کسی تو پذیرایی نیست ، میرم سمت راهرو . چراغ های راهرو با اینکه کمه بازم روشنه .
می دونم ترسیده و به خاطر همین همه چراغ ها رو روشن گذاشته ، از خودم یکم بدم اومد باید زودتر می یومدم خونه .
میرم پشت در اتاقش ، صدایی نمی یاد .
romangram.com | @romangram_com