#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_114





از صبح که از خونه دراومدم بیرون یه زنگ نزدم حالشو بپرسم .

دلیلی نشد ، الان فکر میکنه چه خبره ولی نگرانشم . دایه وقتی داشت میرفت اونو به من سپرد .

بعد از اینکه نهار و با رهام خوردم و تا عصری کار کردیم بعد از اینکه از شرکت دراومدیم بیرون ماشین و روشن کردم تا یه سر برم خونه تا ببینم اوضاع چطوره . البته صبح که اون دختر زنگ زد خیالم یکم راحت شد که تنها نیست .

دخترک متعجبم کرد . روژان .

فکر نمی کردم اونقدر زیبا باشه . حتی اون رنگ پریده و چشم های سرخش نمی تونست زیبایشو پنهون کنه . واقعا متاسفم واسه خانواده ای که اون دختر رو فرستادن به خون بسی .

درسته که اوضاعش تو خونه ی من بد نیست ولی هر چی باشه اون یه خون بس .

هنوز باور سخته که اون دختر همسرم باشه . اون باعث شده بهار هر روز با یه بهونه ای یه بحثی راه بندازه ولی تقصیری نداشت . تنها کسی که بی تقصیر بود تو این ماجرا روژان بود که الان درست وسط زندگی من بود .

وسط زندگی من ، به عنوان ....

میرم سمت خونه ، نمی خوام قضیه دیشب تکرار بشه ولی نزدیک خونه بودم که گوشیم زنگ زد . شماره بهار بود .

- الو

- سلام عزیزم

- به به بهار خانم

- کجایی


romangram.com | @romangram_com