#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_113

با صدای در به خودم می یام

- بله

- د بیا بیرون دیگه

- اومدم

کمتر از ده دقیقه طول کشید تا از حموم در بیام بیرون . رو صندلی جلوی میز آرایش دارم با سشوار موهامو خشک میکنم که سحر از تو پذیرایی داد میزنه

- بیا غذا سرد شد

اگه دایه اینجا بود جرات اینجور کارها رو نداشتیم . خیلی کم پیش می یومد که بچه بیان اینجا ، اون موقع هم که اومدن می یومدیم تو اتاقمون و همونجا می موندیم . حالا که نبود دست و بال مون باز شده بود . نبودش تو خونه خیلی توی ذوق میزد .

انگار واسطه بود ، واسطه بین من و کیاوش که با رفتن اون این وساطت تموم شد و باعث برخورد من و کیاوش شد . ازش خجالت می کشم ، نمی دونم چرا ولی احساس ضعف می کنم .

میرم و غذا رو با بچه ها میخوریم کباب کوبیده سفارش داده بود که من عاشق بودم . بعد از نهار خنوز احساس ضعف می کردم .

بچه ها رو با اصرار فرستادم تا برن . شب باید می رفتیم شیفت .

خودمم بعد از رفتن بچه ها رفتم . مطمعن شدم که در بسته است و رفتم تو اتاقم تا یکم استراحت کنم تا شاید تا شب بدنم نرمال باشه .

رو تخت دراز میکشم و می خوابم .





کیاوش


romangram.com | @romangram_com