#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_112

همه این وسط حق داشتند ولی منم حق داشتم .

حق داشتم ولی اون مرد انگاری حق من نبود . خوش قیافه بود ، اخلاقشو که از دیشب به یاد می یارم بد نبود ، تو اون لحظه سخت کنارم بود ولی حرف حرف خودش بود مثل همه ی آدم های زندگی من .

این موضوع رو از اونجا فهمیدم که گفت دایه حتما باید بیاد و درک نمیکرد که دخترش الان به دایه احتیاج داره . درست بود که منم به دایه احتیاج داشتم که کنارم باشه ولی مسلما وظیفه دایه نبود که کنار من باشه .

یه مشت آب برمیدارم و می پاشم به صورتم .

اون مرد سهم من نبود ، من تو این دنیا سهمی نداشتم مگه نه اینکه به عنوان یه خون بس اومده بودم تو زندگیش و زندگیشو خراب کرده بودم ، مگه نه اینکه خانوادم واسه رها شدن رادمان از کشته شدن منو فرستادن تو دهن شیر .

هنوز وقتی یاد حرف های مامان موقعی که اونا میخواستن منو از عمارت بیارن می یوفتم اذیت میشم .حرفی نزن ، هر چی گفتن بگو چشم .

چرا من فقط باید بگم چشم ، چشم ، چشم ، چشم .

دلم واسه نازگلم تنگ شده ، دلم تنگ شده واسه اینکه باهاش برم سواری ، ولی دل تنگ نیستم واسه خانوادم ، واسه خانواده ای که خانواده نبودنند .

من اینجا ، تو این خونه ی غریب ، وسط زندگی یکی دیگه ، دارم چی کار میکنم .

نمی دونم تا کی این قضیه ادامه پیدا میکنه ، نمی دونم تا کی باید تحمل کنم ، تا کی باید این طوق بردگی رو تو گردنم ببینم .

درسته اون جوری که اوایل فکر میکردم نبود ، ولی بازم سخت بود .

درسته اذیتم نمیکردنند ، درسته کتک نمی خوردم ، درسته می تونستم درسمو بخونم و به کارم تو بیمارستان برسم ولی ترس از دیده شدن ، ترس از تنبیه شدن خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم . فقط کافی بود تو بیمارستان یا حتی تو خیابون یه مردی بیاد سمتم یا با یه ماشین به غیر از تاکسی برم و بیام ، دست و دلم شروع میکرد به لرزیدن ، می لرزیدم و می ترسیدم از اینکه راجع به من فکر بد کنن . سخت بود همیشه زیر ذره بین باشی ، سخت بود همه کارات و ظبط کنن و به کسی بگن .

همه ی کارهایی که می کردم به گوش میر حسین میرسید . به غیر از اون باری که تو عمارت دیده بودمش دیگه برخوردی باهاش نداشتم ، ولی حضور پر رنگی تو تک تک لحظات زندگیم داشت .

اونقدری که از حضور میر حسین می ترسیدم دیگه حضور آقابک آزارم نمی داد . کمرنگ شده بود یادش تو زندگیم . ترسی که از آقابک داشتم همیشه تو وجودم بود از همون بچگی ، از همون سیلی که تو اوج بچگیم بهم زد . ترس از آقابک تو خون همه بود و بیشتر از همه من .

هنوز تو وان دراز کشیدم و دارم فکر میکنم. منم حق داشتم ، حق انتخاب ولی کسی این حق و از من دریغ کرد و من شاید ناتوان ، ناتوان از هر عکس العملی و دفاع از حق خودم .


romangram.com | @romangram_com