#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_111
- همون پسره ی دراز
تو اوج سردرد میخندم ، از دوست .... خوشش نمی یومد اصلا .
- بیخیال من گرسنمه ، چیزی دارید یا زنگ بزنم سفارش بدم
- فکر نکنم غذایی که دایه درست کرده مونده باشه . تو دفترچه شماره رستوران هست .
سحر بلند میشه و دنبال دفترچه تلفن میگرده . منم بلند می شم یه دوش بگیرم
- کجا
- تا غذارو بیارن ، منم یه دوش میگیرم
- باشه عزیزم برو
میرم تو حموم آب و باز میکنم تا وان پر بشه بعد میرم سمت اتاقم و لباس و حوله برمیدارم و میرم تو حموم .
تو وان دراز کشیدم و دارم به اون مرد که ادعا میکرد کیاوش فکر میکنم . یاد اون دختر می یوفتم ، یاد اون روز که اومده بود اینجا و با نگاهی تحقیر کننده از سر تا نوک پاهای منو نگاه میکرد ، انگار داشت با نگاهش به من می فهموند هیچی نیستم . از بد شانسی هم اون روز یکی از تی شرت های قدیمی و بلندم که گشاد بود تنم کرده بود و موهام و معمولی با کش بسته بودم ، حال خوبی نداشتم و رنگم حسابی پریده بود ، صبحش تو بیمارستان یه بازار شامی بود که حالم بد شده بود ، ولی اون خیلی زیبا بود .
یاد خنده تمسخرآمیزش ، یاد حرف هاش و گفته هاش که میخواست شخصیت منو خرد کنه که نرم سمت اون . شاید اون موقع حق نمیدادم به اون ولی الان که کیاوش و دیدم حق و به اون میدم که بیاد تا کیاوش واسه خودش نگه داره .
اون اومده و نداشته هامو به رخم کشید ، با داشته هاش آزارم داد .
تو وان دراز کشیدم و ماهیچه های بدنم داره لحظه به لحظه شل تر میشه . دارم بهش فکر میکنم ، نمی تونم ذهنمو متمرکز کنم ، نمی تونم بفهم اون مرد واقعا همسر من بود یا نه . همسر که نه بهتره بگم خون بس اون مرد بودم یا نه .
میر حسین و زنش حق داشتند که دلشون راضی نبود که من بشم خون بس نوه اش خوب اونم هزار هزار تا آروز داشتند . نه اینکه من از اون خیلی کم باشم ولی یه خون بس ....
البته اونم حق داشت که نخواد کسی رو ببینه که برادرش قاتل پسر عموش بوده .
romangram.com | @romangram_com