#رز_سیاه_پارت_99
تا به خودش بیاد شروع به زدن ضربات بی رحمانه ایی کردم و از پا درش اوردم.
صدای درگیری بقیه رو هم میشنیدم.
اما ذهنم رو روی کار خودم دقیق کردم.
گیج شده بود ...یه ضربه محکم به شکمش زدم که باعث شد از درد خم بشه.
از فرصت استفاده کردم و با ارنجم به پشت گردنش ضربه زدم که بیحال روی زمین افتاد.
نفس هام به شمارش افتاده بود.
به مردی که به سرعت سمتم می اومد نگاه کردم.
قدش حدودا دوبرابر من بود و این کار منو برای در رفتن از ضربه ها راحت تر میکرد.!!
مشتی به سمتم انداخت ؛ جا خالی دادم و خم شدم هم زمان شروع به زدن ضربه به شکم و پهلوهاش کردم.
از زیر دستش فرار کردم و پشت سرش خودم رو با یه حرکت اویزون گردنش کردم.
و با دستام راه نفسش رو بستم.
با تمام توانم فشار میدادم!!!
صاف ایستاد و حرکت کرد ؛عقب عقب رفت و کوبوندم به یکی از درختا.
چشمامو با درد بستم و نفس حبس شدم رو ازاد کردم.
اما از فشار دستم کم نکردم!!
نگاهم به بقیه افتاد که مشغول بودن.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۲]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت157
کم کم توانش کم شد و روی زمین زانو زد.
کقای از مردنش مطمعا شدم به سمت خوان رفتم که وضعیت قرمزی داشت و ۴ نفر دورش کرده بودن.
مشت محکمی به کمر یکیشون زدم و به طرف خودم کشیدمش.
عقب رفتم تا به سمتم بیاد...اما دوتا دست قوی دوی تنم حلقه شد و راه تکون خوردنم رو بست.
هر چقدر دست و پا میزدم بی فایده بود!!
_هیش اروم اروم ....
خنده کوتاهی کرد و ادامه داد:
_اروم باش گربه کوچولو.
دستاش نصبت به گردنم خیلی کلفت تر بود و باعث سخت نفس کشیدنم میشد.
دندون هامو روی هم سایدم و بین نفس های به شمار افتادم لب زدم:
_خفه شو...
مردی که بهش ضربه زده بودم اروم به سمتم اومد و روبروم ایستاد.
باز صدای نحسشو شنیدم.
_بهش تزریق کن عیسی زود باش ...
مردی که حالا میدونستم اسمش عیسی بهم نزدیک تر شد و لبخند چندش اوری زد.
_خیلی چموشی دختر !!باید اعتراف کنم ضرب دست قوی داری.!!
فاصله مون برای زدن به ضربه کاری مناسب بود.
با اخرین توانم پامو بلند کردم و ضربه محکمی بین پاهاش زدم .
اخ بلندی گفت و خم شد...مثل مار از درد به خودش میپیچید.
مرد پشت سرم فشار دستش رو بیشتر کرد و غرید:
_ چه غلطی کردی احمق!!!
نگاهم رو بین بقیه چرخوندم ...همه مثل من گیر افتاده بودن .
نگاهم به مردی افتاد که سرنگی رو توی کتف سارا فرو کرد و سارا توی بغل مرد از حال رفت.
چشمام از ترس گشاد شد.
خدایا خودت کمکم کن ...
عیسی از روی زمین بلند شد و لنگ لنگون به سمتم اومد.
چهره ش از شدت عصبانیت سرخ شده بود.
تکون محکمی به تنم دادم که بازم بی فایده بود!
نگاهم به خوان و حامد افتاد که برای فرار دست و پا میزدن.
دوتا مرد هیکلی دو طرف حاند رو گرفته بودن که در نره!
romangram.com | @romangram_com