#رز_سیاه_پارت_100
همینطور نوید و خوان.! نکته عجیب نبود ارمان بینمون بود.
زیر لب زمزمه کردم:
لعنتی... فریبمون داد.
با تمام توانم داد زدم و به عیسی نگاه کردم.
_ولم کن عوضی ولم کن...
حامد و خوان متوجه داد من شدن و بهم نگاه کردن.
نگاهم به نوید و نوشین بی حال افتاد که روی زمین میکشیدنشون.
عیسی دستی روی صورتم کشید .
اروم از بالا به پایین اومد و تو یه حرکت یه سیلی محکم تو صورتم کوبید...
صدای فریادش باعث شد چشم هامو روی هم فشار بدم.
_چه غلطی کردی دختره نفهم! اینو زدم تا برات عبرت بشه.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۳]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت158
از شدت ضربه ایی که به صورتم خورده بود سرم گیج میرفت.
بیحال سرم رو بلند کردم و چشم تو چشم حامد شدم که سعی داشت خودشو نجات بده.
سوزشی توی بازوم حس کردم ،کم کم همه چی محو شد و از حال رفتم.
با درد عمیقی توی ناحیه مچ دستم چشم هامو باز کردم .
سرم به شدت درد میکرد و حالت تهوع داشتم.
کم کم اوضاع اطرافم رو درک کردم ؛
از ناحیه مچ به سقف متصل بودم و توی هوا تاب میخوردم.
نگاهم رو که اطرافم چرخوندم متوجه حضور بقیه هم شدم.
سرم تیر میکشید؛ چهراهم از درد جمع شد.
_اخ سرم...
خوان_رز ...رز خوبی؟... حالت خوبه؟... یه چیزی بگو!...
_نه سرم...سرم خیلی درد میکنه.
حامد_سرتو خم نکن دردت بیشتر میشه.
با چشمای بسته نالیدم:
_نمیتونم خیلی درد میکنه.
نوید_اثر داروی بیهوشیه سعی کن سرتو بالا نگه داری و هوشیار باشی. وگرنه دردت بیشتر میشه.
با تمام دردی که توی تنم پیچیده بود سرم رو بلند کردم و چشمامو باز کردم.
هنوزم درد داشتم اما حالا کمتر شده بود.
سارا_اوف ...اوف خدا لعنتشون کنه.
با صدای بلند تری داد زد:
_اهای کسی اونجا نیست.
نوید چهرشو جمع کرد و گفت:
_اوی داد نزن بابا گوشم درد گرفت.
نوشین_تو فقط حرف بزن ! باید یه کاری بکنیم وگرنه تا صبح این بالا اویزونیم.
سارا_باشمام عوضیا ...دستای منو باز کنین...اهای...
خوان_اه بس کن دیگه!!
سارا_چیچیو بس کن!
حامد_راست میگه دیگه فک کردی هوار بکشی سراغت میان و امرتو اجرا میکنن،؟
نخیر حانوم اینا انقدر ادم کشتن که گرفتن جون تو براشون ارزش نداره .
سارا_میگی چیکار کنم.!
_فقط حرف نزن...
_چطور میتونی انقدر بیخیال باشی!
کلافه از بحث بینشون داد زدم:
_خفه شو سارا فقط صداتو ببر! داری رو مخم راه میری.
به نظرت بهتر نیست بجای نقش بازی کردن دهن گشادتو ببندی!
romangram.com | @romangram_com