#رز_سیاه_پارت_101
_چی میگی تو؟چه نقشی! نمیبینی این بالا اویزونم.
خنده ایی کردم و گفتم:
_نه بابا !!میخوای باور کنم که تو خبر نداری که چی تو کله اون شوهر عوضیت میگذره و خیلی راحت از شر هممون خلاص شده!
نوشین_چرا مذخرف میگی!
_مذخرف؟!!
با تن بلند تری ادامه دادم:
_پس کوش الان کجاس؟
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۳]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت159
_من چه میدونم!
نوید_صلوات بفرستین بابا.
نگاه ترسناکی به نوید انداختم که دهنشو بست.
با سکوت سارا و نوشین من هم دیگه بحثو ادامه ندادم.
تقریبا دوساعت بعد در اتاق با صدای ناهنجاری باز شد و صدای قدم توی اتاق پیچید.
سرم رو بلند کردم و هارونو روبروم دیدم.
با پوزخند بهم نگاه میکرد.
_به به دختر کوچولوی خاندان حاتمی کیا. شما کجا ،اینجا کجا پرنسس!
اخمی بین ابرو هام انداختم و بهش نگاه کردم.
تک تک خاطراتم دوباره برام زنده شد.
تمام سختی هایی که رکسانا کشید ؛الان روبروم ایستاده بود.
_خفه شو.
دستی به گوشه لبش کشید و با ابروهای بالا رفته گفت:
_اوو بی ادب شدی!
با حرث داد زدم:
._گفتم خفه شو.
_باید اعتراف کنم خواهرت از تو خوش اخلاق تر بود.
چرخی دورم زد و ادامه داد:
_و همینطور رام تر!! تو چموشی دقیقا برعکس اون.
اما میدونی چیه؟! من از رام کردن دخترای چشموش خوشم میاد.
روبروم ایستاد و رو به کسی که کنار در ورودی ایستاده بود گفت:
_بکشش پایین. میخوام از نزدیک ببینمش.
نگاهم به حامد افتاد که با اخم بهمون نگاه میکرد.
اب گلومو با استرس قورت دادم و سعی کردم نقاب خونسردی به چهرام بزنم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۳]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت160
تکونی خوردم و به سمت پایین کشیده شدم.
پاهام که زمین رو لمس کرد صاف ایستادم. اما هنوز دستام بسته بود.
نزدیک اومد و روبروم ایستاد ؛موهای روی صورتم رو کنار زد .
حالا راحت صورتم رو میدید.
دستش رو روی گونم کشید؛با نفرت صورتم رو جهت مخالف دستش چرخوندم.
_صورتت کبود شده.
جوابش رو ندادم.چون خودم علتش رو خوب میدونستم !
جای دست عیسی و سیلی که توی جنگل بهم زده بود روی گونم مونده بود!
سفیدی پوست همین دردسر هارم داشت!
_به تو ربطی نداره!
_آ ...رز زشته ! ادم باشوهر خواهرش اینطوری برخورد میکنه؟
با حرث به صورتش نگاه کردم :
romangram.com | @romangram_com