#رز_سیاه_پارت_102
_دهنتو ببندعوضی .
دستاشو بالا اورد و گفت:.
_خیله خب تسلیم!!!
یه قدم به عقب رفت و ادامه داد:
_الان کارای مهم تری دارم . اما!!!! حتما بازم میام دیدنت.
با نفرت بهش زل زدم؛چشمکی زد و دو قدم به عقب رفت و گفت:
_خوشگل شدی!
با چشمای گرد رفتنشرو نگاه کردم.
ازاتاق خارج شد و اون مرد دوباره اهرم روی دیوار رو کشید و بازم روی هوا معلق شدم.
حامد_تو هارونو میشناسی!!!
نگاه سردی بهش انداختم و گفتم:
_اره...
تقریبا داد زد:
_چرا به من نگفتی؟
_سر من داد نزن! تو که جیک و پوک منو در اوردی!
چطور کشف نکردی این عوضی چه ضرری به بهم زده.
نوید_اروم باشین چه خبرتونه؟
خوان_رز ،اون کی بود؟
جوشش اشک رو توی چشم هام حس کردم.
تمام درد هایی که رکسانا کشید برام زنده شد.
ضرر شرکت پدرم؛شکستن دل خواهرم؛و از هم پاشیده شدن خانوادم؛همه و همه مثل یه زخم که روش نمک پاشیده بشه دوباره با دیدن هارون برام زنده شد.
_یکی از کارمندای شرکت پدرم بود! قافل از اینکه از طرف یکی از دشمن هامون بود و اومده بود اومده بهمون ضربه بزنه.
_منظورت چیه؟ واضح تر بگو!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۳]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت161
کلافه از سوال های پشت سر هم خوان سرم رو تکون دادم.
دلم نمیخواست دوباره همه چیز برام زنده بشه.
چه فرقی میکرد! الان رکسانا زیر خروار ها خاک بود.
_این مرد با خواهر من دوست بود.
نوید_فقط دوست!!!
_نه یه دوستی ساده نبود .خواهرم رو گول زدو برای سهام شرکت پدرم نقشه کشید و از خواهر ساده من سو استفاده کرد.
وقتی زجر هایی که خواهرم کشید رو یادم میاد دلم میخواد با دستای خودم گردنش رو بشکنم.
اما حیف که فعلا شرایطش رو نداشتم.
سکوت خفقان اوری بینمون حکم فرما بود.
از همه بد تر درد ناحیه مچم بود که هر لحضه حس میکردم دستام داره از جاش کنده میشه.
نوید_خداوکیلی ارمان چطوری تو اون موقعیت در رفت؟!!!!
جملش لحن خنده داری داشت. باعث شد لبخند محوی بزنم و بهش نگاه کنم.
ادامه داد:
_نه جدی دارم میپرسم! نخندین.
خوان _اخه من چه میدونم!
_تو اصلا حرف نزن باشه.
صدای تیک اهرم در و بعد افتادن یه سایه کف اتاق باعث شد همه ساکت شیم و به ورودی اتاق نگاه کنیم.
یه مرد با قد متوسط و لباسای مارک دار وارد اتاق شد نگاهم رو از کفش های براقش بالا کشیدم و به چهرش نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com