#رز_سیاه_پارت_103




حدودا ۶۷یا۶۹ بیشتر بهش نمیخورد!



احتمال میدادم که همایون باشه.



طوری اویزون بودیم که یه نیم دایره رو تشکیل میدادیم.



به ترتیب:



من_سارا_نوشین_خوان_حامد و در اخر نوید توی هوا تاب میخوردیم.



روبرومون ایستاد و به تک تکمون نگاه کرد.





ترجیح دادم سکوت کنم تا ببینم کیه و هدفش چیه.



نگاهش روی نوشین متوقف شد. لبخند پر حرثی زد و به سمتش رفت.



صدای گرم و جا افتادش باعث شد با تعجب بهش نگاه کنم.



_به به ببین کی اینجاست! نوشین خانوم.



نگاهی به نوید انداخت و ادامه داد.:



_و همسر عزیزش!



نوشین_چی میخوای؟



نوید_وای چه سعادتی! خوبی هامی جون؟



خندمو قورت دادم ک به نوید نگاه کردم که با یه لبخند ملیح به همایون نگاه میکرد.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۳]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت162





همایون دست هاشو توی جیب شلوارش فرو کرد و داد زد:



_عیسی...



از شدت بلندی صداش واقعا ترسیدم.



یکم بعد عیسی وارد اتاق شد.





_بله اقا.



_سینی رو بیار.



_چشم اقا.





سینی!! منظورش چی بود!!!



به سمت اهرم گوشه اتاق رفت و نوشینو پایین کشید.



صدای قدم های زیادی باعث شد به ورودی نگاه کنم.



۳ تا مرد قوی هیکل وارد اتاق شدن و دست های نوشینو باز کردن.



نوشین تقلا میکرد تا فرار کنه و دست هاشو از توی چنگشون در بیاره ؛اما

بی فایده بود.



کشون کشون به سمت صندلی وسط اتاق بردنش و مجبورش کردن روی اون بشینه.



یکی از مردا کنترلش کرد و اون یکی ام مشغول بستن دستاش شد.



همایون کتش رو از تنش در اورد و به دست یکی از نوچه هاش داد.



نگاهی به بقیه انداختم که با کنجکاوی به حرکات همایون نگاه میکردن.



دکمه سر استینش رو باز کرد و یکم از استینش رو بالا داد.





عیسی وارد اتاق شد. با چیزی که توی دستش دیدم یه لحظه وحشت کردم.





یه میز چرخ دار که روش یه سینی پر از زغال سرخ سرخ بود!



عیسی سینی رو روبروی نوشین گذاشت و با علامت همایون کنار ایستاد.





خیلی واضح بالا و پایین شدن قفسه سینه نوشین رو از ترس میدیدم.



پشت سرش ایستاد و موهاشو از روی شونه هاش جمع کرد و روی پشتش ریخت.





_چی از جونم میخوای همایون؟



لرزش صداش فقط یه علت داشت! ترس!



پوزخندی زدم و بهش نگاه کردم ؛نوشین مغرور حالا از شدت ترس هر ان ممکن بود سکته کنه!



_هییش اروم باش نترس...ترس نداره !!



البته تا زمانی که به سوالم حواب بدی.





دستش رو توی موهاش فرو کرد و سرش رو به عقب کشید.




romangram.com | @romangram_com