#رز_سیاه_پارت_98



دستی به کلت روی کمرم کشیدم و از بودنش مطمعا شدم.



انقدر جلو رفته بودیم که کم کم داشت دلم شور می افتاد.



تا جایی که چشم کار میکرد اطرافمون درخت بود.



جلو تر از همه ارمان و به ترتیب پشت سرش:



نوشین_نوید_سارا_حامد_خوان و در اخر خودم حرکت میکردیم.



با هر قدمی که برمیداشتم نگاه دقیقی به اطرافم مینداختم.



حدودا مرکز جنگل بودیم.



انقدر پیشروی خطرناک بود! هوا داشت گرم میشد و نشون از رسیدن ظهر بود!



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۲]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت155



خوان نگاهی به پشت سرش انداخت و سرعتشو کم کرد و با من هم قدم شد.



_خوبی؟



_اوهوم



_معلوم نیست داریم کجا میریم.



_اره کم کم دارم بش شک میکنم.



حامد نیم نگاهی به پشت سرش انداخت گویا متوجه مکالمه ما شده بود.!



بیتفاوت نگاهمو ازش گرفتم و به راهم ادامه دادم.





با صدای کشیده شدن خشاب اصلحه شکه سر جام متوقف شدم و به اطرافم نگاه کردم.



دور تا دورمون ادمای سیاه پوشی بود که اسلحه هاشونو به سمتمون هدف گرفته بودن!!



اب گلومو باترس قورت دادم و به بقیه نگاه کردم.



دست کمی از حال من نداشتن!



دوباره نگاهم رو بینشون چرخوندم.



هیکلی بودن...شاید میشد از پسشون بر اومد...شروع کردم به شمارشسون... حدودا...۳۲نفر بیشتر نبودن!!!





فاصله شون ازمون زیاد بود. و کارو تقریبا غیر ممکن میکرد.



_اسلحه هاتونو بزارید روی زمین.



نفسم رو توی سینم حبس کردم و نگاهی به حامد انداختم .



اشاره کرد که انجام بدیم...اروم دستم رو روی کلت روی کمرم بردم و درس اوردم.



زیر چشمی حواسم به همشون بود.



خم شدم و روی زمین گذاشتمش...دستامو بالا بردم و اروم به حالت اول برگشتم.



اروم عقب عقب رفتم و پشتم رو به خوان چسبوندم.





یه عده شون نزدیک اومدن ...صدای اروم خوان رو کنار گوشم شنیدم.





_اماده باش به محض اینکه بهت دست زدن از خودت دفاع کن نباید گیرشون بیوفتیم!



زبونم رو روی لب خشکم کشیدم و با لحن ارومی گفتم...



_زده به سرت! ۵ برابر مان!!!!



_یه سرباز هیچوقت از مبارزه برای دفاع از جونش نمیگذره!





سرم رو خم کردم و به چشم های پر امیدش نگاه کردم ...ادامه داد:



_با تمام توانت مبارزه کن...



سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و به مردی که نزدیکم میشد نگاه کردم.



هیکل تقریبا درشتی داشت. نگاهی به اطرافم انداختم؛تقریبا حدود۱۲ نفرشون اطراف با اسلحه مراقبمونبودن تا دست از پا خطا نکنیم.



ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود و خودشو به سینم میکوبید.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۲]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت156





مرد اسلحشو نزدیکم گرفت و گفت:



_ازش فاصله بگیر و بیا جلو...



پشتم رو از خوان جدا کردم و اروم یه قدم به سمتش برداشتم.



همین که نگاهش به خوان افتاد دست به کار شدم و پامو محکم زیر دستش کوبیدم و اسلحشو انداختم روی زمین.



مبارزه با افراد ۵ برابر خودمون دیوانگی محض بود!



اما ما یک سال اموزش دیده بودیم تا توی چنین روزی بتونیم گلیم خودمونو از اب بیرون بکشیم.

romangram.com | @romangram_com