#رز_سیاه_پارت_97
_بله بفرمایید!!
چرخید و سر تاپامو دقیق نگاه کرد.
خون خونمو میخورد؛نفس هام نا منظم بود.
_الان مثل وحشیا اومدی تو اتاق من وایسی فقط نگاهم کنی!!!
اروم اروم به سمتم اومد و روبروم ایستاد؛چشم هاسو ریز کرد و با لحن ارومی گفت:
_چی بهت گفت؟
دندونانو روی هم ساییدم و با حرث خندیدم ...دوباره تکرار کرد... اما بلند تر...
_پرسیدم چی بهت گفت؟
مثل خودش بلند داد زدم...
_به توچه...ها به توچه اخه چرا هی دنبال منی ؟ چی از جونم میخوای؟ اونی که باید حواسط بش باشه تا سرتو زیر اب نکنه من نیستم احمق!
چهره ارومش حالا ترسناک شده بود!
بقدری بهم نزدیک بودیم که نفس هامون توی صورت همدیگه میخورد...
دست راستش رو بالا اورد و روی گلوم گذاشت؛به عقب هولم داد و چسبوندم به دیوار پشت سرم.
با چشمای گرد نگاش کردم...با اروم ترین لحن ممکن اما عصبی از لای دندوناش گفت:
_تو فکر کردی من خرم؟...چقدر خریدتت؟ هان؟ چی داشت بهت میگفت؟ چقدر گرفتی؟ چند وقته داری منو بازی میدی؟
_حرف مفت نزن مرتیکه عوضی. من اگه میخواستم خیلی زودتر از اینا میتونستم دخلتو بیارم.
من تمام واقعیتو بهت گفتم چه درباره خودم و چه درباره اون دوتا...اونوقت تو الان داری به من تهمت همدست بودن با ارمان رو میزنی؟
دستاش شل شد و از دور گردنم افتاد...
_متاسفم ...من...من...
پوزخند زدم...
_توچی هان؟ بگو خجالت نکش!!!
یه قدم عقب رفت...ادامه دادم:
_میخواستی بدونی چی بهم گفت؟ خوب مثل ادم بپرس تا بهت بگم چرا مثل مجرما با من رفتار میکنی؟ توی این یه سال چه کلکی بهت زدم که به من اعتماد نداری؟
_رز باورکن من یه لحظه عصبی شدم.
_هیس! اون منو بابت فرار زنش مقصر میدونه ...منم روشنش کردم که سارا به میل خودش همراه من اومده نه به زور!
منتها!!!من میدونم چی توی اون مغز مریض تو میگذره!!!
ارمان یه تختش کمه و نمیتونه مثل ادم حرف بزنه و حتما باید تهدیدم چاشنیش کنه!!!
علت نزدیک بودنمون این بود که من خواستم از دستش فرار کنم و اونم مچم رو کشید و باعث شد انقدر بهم نزدیک بشیم همین!
حالا خیالت راحت شد ؟
بی تفاوت وسرد توی چشمای بهت زدش نگاه کردم و گفتم:
_برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم!!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۲]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت154
اروم عقب عقب رفت و در اخر از اتاق خارج شد.
چشمام رو روی هم فشار دادم و مشغول عوض کردن لباس هام شدم.
یه بولیز و شلوار کشی همراه جلیقه به رنگ مشکی بود!
پوت های کوتاه کنارش رو هم پام کردم و از اتاق بیرون رفتم.
وارد سالن شدم ،همه اماده نشسته بودن و با ورود من بهم نگاه کردن.
نگاهم به ارمان افتاد که سرتاپامو نگاهی انداخت و پوزخند زد.
چشم غره ایی بهش رفتم و به بقیه نگاه کردم.
_نمیخواییم حرکت کنیم؟!
ارمان از جاش بلند شد و گفت:
_بسم الله...یالله بجنبین که وقتشه.
بالاخره از اون ویلای لعنتی خارج شدیم .
اینبار ماشینی برای بدرقمون وجود نداشت!
پای پیاده وارد راه جنگل شدیم و راه افتادیم.
اروم قدم برمیداشتیم و جلو میرفتیم.
romangram.com | @romangram_com