#رز_سیاه_پارت_96



نوید چشم هاش گرد شد و استکان چاییش رو روی میز گذاشت و شروع به سرفه کردن کرد.



سریع از جام بلند شدم و پشت سرش ایستادم و اروم توی به پشتش ظربه زدم تا صرفش قطع بشه.



خوان_خوبی چیشد نوید !



صرفه هاش قطع شد و نگاه ترسناکی به خوان انداخت.



_کوری نمیبینی دارم چای میخورم! واسه چی میزی اخه.



حامد_خیله خب حالا چیزی نشده که...



خنده ارومی کردم و گفتم:



_حالت خوبه؟



_اره اره خوبم ...خدا خیرت بده.

اشاره ایی به بقیه که مشغول بودن کرد وادامه داد:



_اینا که با دیوار فرقی نمیکنن مگه فقط تو به داد ادم برسی. ممنونم.



_خواهش میکنم قابلی نداشت...



دستی به لباسم کشیدم و از اشپزخونه خارج شدم...





ارمان_صبر کن...



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۲]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت152





صداشو از پشت سرم میشنیدم؛چرخیدم و توی نزدیک ترین فاصله از خودم دیدمش.

اخمی کردم و یه قدم ازش فاصله گرفتم.



_چی میخوای؟



اشاره ایی به ساک روی مبل کرد و گفت:



_لباس هاتو عوض کن و مقل نوشین و سارا اماده شو .وقت زیادی نداریم .





پوزخندی زدم و خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و زیرگوشم غرید...



_حواستو جمع کن دختر کوچولو دیگه فکر ضربه زدن به من به سرت نزنه ؛اینبارو میبخشمت چون سارا الان کنار منه.



سرم رو چرخوندم و به نیم رخش نگاه کردم...





مثل خودش اروم زمزمه کردم...



_حالا تو گوشاتو باز کن ببین من چی میگم. اولا من توی فرار سارا هیچ نقشی نداشتم و اون با میل خودش همراه من اومد.



دوما!! اگه یه بار دیگه به من دست بزنی عواقب خوبی برات نخواهد داشت.



سوما!!باراخرت باشه که منو تهدید میکنی!





فشاری به مچ دستم اورد و و فاصلشو کمتر کرد.



_تو در جایگاهی نیستی که برای من شرط تعیین کنی کوچولو پس...



حامد_اینجا چه خبره؟



نگاهم به حامد افتاد که با اخم به ما نگاه میکرد.

از لای دندونام غریدم...





_ولم کن...



نگاه عمیقی به تک تک اجزای صورتم انداخت و ازم فاصله گرفت.



نفسم رو کلافه خارج کردم و مچم رو ماساژ دادم.



اروم به طرف اتاقم رفتم و در رو بهم کوبیدم.

نگاهم به ساک روی تخت افتاد به سمتش رفتم و بازش کردم.



لباسای داخلش رو روی تخت انداختم و با یه حرکت تیشرتم رو از تنم خارج کردم.



همون لحظه در اتاق با صدای ناهنجاری باز شد.



جیغ خفیفی کشیدم و لباسم رو رو تنم گرفتم...



حامد بود! پشت به من چرخید و گفت:



_لباستو بپوش کارت دارم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۲]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت153



با چشمای گشاد شده نگاش میکردم. عصبی توپیدم:



_اینجا تویله نیست سرتو انداختی پایین اومدی تو.



با حرث لباسم رو دوباره تنم کردم...



_تموم شد؟



دستی به موهای بهم ریختم کشیدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com