#رز_سیاه_پارت_95
نگاهی به بقیه انداختم که بیخیال دنبالش رفتن داخل.
واقعا حامد روچه عقلی به این اعتماد کرده بود!!!
وارد حیاط شدم و دقیق نگاهی به اطرافم انداختم.
چیز مشکوکی نبود ! هوا تاریک تاریک بود .
پا تند کردم و دنبال بقیه داخل ویلا رفتم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۱]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت150
وسط پذیرایی بلا تکلیف ایستادم و به ارمان که داشت بلند بلند حرف میزد نگاه کردم.
_امشب رو اینجا میگذرونیم به محل ماموریت۰ نزدیکه! فردا صبح زود حرکت میکنیم.
حامد_بسیار خب کجا میتونم استراحت کنم؟
نوید شکه رو به حاند گفت:
_وا مگه خوابت میاد!!!
حامد نگاه چپی بهش انداخت وایستاد.
_تو مثل خرس تا اینجا خواب بودی من خستم میخوام استراحت کنم.
نوید لبخند خبیثی زد و گفت:
_وا خوب برو بخواب مگه جلوتو گرفتم!!!
خوان سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و شلیک خندش به هوا رفت.
_حیف...حیف که الان خستم وگرنه به خدمتتت میرسیدم!
_بیا برو اون ور بزا باد بیاد.از بس بیخوابی کشیدی خون به مغزت نمیرسه داری هزیون میگی...
ارمان روی مبل لم داد و گفت:
اینجا ۴ تا اتاق داره بین خودتون تقسیم کنین.
سارا و نوشینم کنار اونا روی مبل نشستن اما من خستگی به مغزم هشدار استراحت میداد.
ترجیح دادم یکم بخوابم تا اینکه توی جمع اونا شرکت کنم.
از طرفی هم فکر های بی تنیجه و ترس درونم سر دردم رو به جریان انداخته بود .
وارد اشپزخونه شدم و به سمت شیر اب رفتم.
لیوانی از تدی جا ظرفی برداشتم و بعد از یه دور شستنش یه لیوان ازاب پر کردم. و روی اپن گذاشتم.
اشپزخونه نسبت به پذیرایی دید نداشت و این خوب بود!
نگاهی به اطرافم انداختم و قوطی کوچیک قرصم رو از توی جیب مانتوم در اوردم سریع یه دونه قرص توی دهنم گذاشتمو قوطی رو داخل جیبم برگردوندم.
لرزش دستام نشون از فشار پایینم بود!
از صب فقط یه لیوان قهوه خورده بودم.
لیوان اب رو برداشتم و قرصم روخوردم.
از اشپزخونه خارج شدم وبه سمت یکی از اتاقا رفتم.
ارمان_ کجا خانوم حاتمی کیا!
دستم رو روی دستگیره در فشار دادم و گفتم:
_ترجیح میدم استراحت کنم و برای فردا انرژی داشته باشم تا شب زنده داری!!!
وارد اتاق شدم و درو بهم کوبیدم.
مانتمو با حرث از تنم خارج کردم و به سمت تخت تک نفره گوشه اتاق رفتم و دراز کشیدم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۲]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت151
دستم رو زیر سرم گذاشتم و به دیوار کنارم انقدر نگاه کردم که پلک هام تسلیم خواب شد.
*********************
ارمان_زود باشین وقت نداریم.
چشمامو توی کاسه سرم چرخوندم و یه جرعه دیگه از چاییمو خوردم.
نوید_اه چقدر غر میزنی بابا ؛دیشب که شام بهمون ندادی! الانم میخوای شکم گشنه مارو ببری ماموریت مگه ما اسیریم.
کم خسیس بازی دربیار.!!!
ارامان نگاه چپی بهش انداخت و از اشپزخونه بیرون رفت.
به محض خارج شدندش خوان ؛روی شونه نوید کوبید و گفت:
_دمت گرم خوب دمشو چیدی.
romangram.com | @romangram_com