#رز_سیاه_پارت_94

شادی و اترژی مثبت این شخص همیشه باعث لبخندم میشد.



خنده ارومی کردم و رو به نیش بازش گفتم:



_علیک سلام اقا نوید.



دستش رو جلوی دهنش گرفت وبا تک سرفه ایی گفت:



_اماده شو باید بریم .



_یه لحظه.!



به داخل برگشتم و کارت اتاق رو از جلوی ایینه برداشتم.لباس هان تنم بود و احتیاجی به اماده شدن نداشتم.



چرخیدم و نگاهی به اتاق انداختم ؛نگام روی تیکه های شکسته فنجون قهوه خوان خیره موند.



ترس تمام وجودم رو گرفت ...





_کجا موندی پس؟



اب گلومو قورت دادم و بلند گفتم:





_اومدم.



در اتاق رو بستم و همراه نوید به لابی هتل رفتم.



به محض خارج شدنم از اسانسور نگام به ارمان افتاد.



بقیه هم حضور داشتن ؛نقاب بی تفاوتی به چهره ام زدم و جلو رفتم.



حامد زود تر از بقیه متوجه ما شد.



_اومدین؟





نوید_نه توراحیم یه 20دیقه دیگه میرسیم.!!!



_نمک نریز راه بیوفت.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۱]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت149

بی حرف از کنار بقیه رد شدم و دنبال حامد به سمت خروجی رفتم.



به سمت ون مشکی رنگی رفت و درکشویی رو کشید و کنار ایستاد.





_سوار شین...



بی حرف به نوبت سوار شدیم و مثل همیشه خودشداخر نشست و در رو کشید.



_حرکت کن...



ماشین تکون ارومی خورد و بعد حرکت کرد.

انقدر غرق افکارم و خوابم بودم که اصلا متوجا رسیدنمون نشدم !



چقدر گذشته بود؟ حدودا 5ساعت!



با توقف ماشین نگاهی به چهره غرق خواب بقیه انداختم.





حامد_بیدار شین رسیدیم...



زود تر از بقیه نوید به خودش اومد و صاف نشست...



_اع چقدر زود رسیدسم!



حامد نگاه چپی بش انداخت





_بله دیگه منم میخوابیدم راهو گذر زمانو حس نمیکردم!





_به جان تو اگه چشم روهم گذاشته باشم!!!



_توکه راست میگی!





خوان دستی به چشماش کشید و تنه ایی به نوید زد.



_برو پایین بابا چقدر حرف میزنی.





به ترتیب پیاده شدیم ؛تنم از ساکن بودن خواب رفته بود.



کشو قوسی به بدنم دادم که نگاهم به ارمان افتاد.



عجیب سکوت اختیار کرده بود امروز!!



نگاهی بهمون انداخت و گفت :





_دنبالم بیایین.



تازه متوجه اطرافم شدم...



خارج شهر بودیم درست روبروی یه ویلای نقلی و کوچیک.



ارمان جلو رفت و کلید توی قفل چرخوند.



romangram.com | @romangram_com