#رز_سیاه_پارت_93
حالا من از تک تک لحظاتی که اسمش رو خاطره میزارم میترسم؛میدونی چرا؟
میترسم یادم بیاد هر روز عصر هر تابستون همراه پدرم به پارک میرفتم و پشمک میخوردم .
میترسم چون بعداش هرچقدر تلاش میکنم تا تصویر پدرم برام تداعی بشه
فقط جسد غرق خونش جلوی چشمم رنگ میگیره.
میترسم برگردم به خونه ایی که یه روزی بهترین لحظات زندگین رو کنار خانوادم توش ساختم.
میتونی زجری که من میکشمو درک کنی؟
حالا بگو تو خوشبختی یا من؟
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت147
تمام اجزای تنم میلرزید و احساس سرما میکردم.
خوان ناباورانه بهم نگاه میکرد انگار عجز رو توی چشم هام دید .
فاصله بینمون رو پر کرد و محکم بغلم کرد.
چقدر به یه اغوش و تکیه گاه نیاز داشتم.
این گرما اشنا بود؛انگار دانیال رو کنارم حس میکردم.
بغضم شکست و با ثدای بلند حق زدم.
حلقه دست هاش محکم تر شد و و سرش رو روی شونم گذاشت.
انگار درد های من چشم های اونم به زانو دراورده بود.
خیسی صورتش رو حس میکردم.
اونشب ایگیت رفت اما من باز هم با خودم و خاطرات تازه شدم تنها مونده بودم.
نگاهی از ایینه به چشم های متورمم انداختم.
پوزخندی به حالم زدم و کلید اتاق رو فشردم و اتاق رو غرق تاریکی کردم.
بادی که ازبیرون به داخل اتاق می اومد پرده هارو تکون میداد.
لبه تخت نشستن و قوطی قرصم رو از داخل کشو بیرون کشیدم.
یه لیوان اب از پارچ کنار ماتختی خالی کردم و همراه قرصم خوردم.
بینیمو بالا کشیدم و روی تخت دراز کشیدم.
به حالت جنینی توی خودم جمع شدم و پلک هامو روی هم فشار دادم.
درد سرم هر لحظه بیشتر از قبل میشد.
میدونستم گریه دردم روتشدید کرده.
درد داشتم اما ارامش و سبکی رو تو قلبم حس میکردم.
ماها بود که دلم میخواست یه نفر به پای حرف هام و دردام بشینه.
با گفتن اون جمله ها دلم اتیش میگرفت اما حالا احساس سبکی میکردم.
اه عمیقی کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد.
بیخبر از دنیایی که بی رحمانه کمر به نابودیم بسته بود.
از شدت سرما چشم هامو از هم باز کردم.
تکونی به تنم دادم که دردی توی تنم پیچید.
غلطی زدم که نگاهم به در بالکن افتاد که باز بود.
اوه خدای من!فراموش کرده بودم ببندمش!
خیلی سریع اتفاقات دیشب برام رنگ گرفت.
لبخند غمگینی زدم و کلافه از تخت پایین اومدم.
تابش نور خورشید به چشم هام اذیتم میکرد.
نگاهم که به ساعت پاتختی افتاد چشم هام گرد شد.
14:6
به سمت سرویس رفتم و بعد از از بین بردن کسالتم با اب سرد؛مانتومو تنم کردم و شالم رو ازادانه روی سرم انداختم.
کارت اتاق رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.۰
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت148
وارد کافه شدم و بعد از خوردن یه قهوه به اتاقم برگشتم.
روی تخت دراز گشیدم و به سقف چشم دوختم؛ذهنم خالی بود و پوچ از هر فکری بود.
با صدای کوییده شدن در اتاق کلافه از جام پاشدم و به سمت در رفتم؛ به محض با شدن در چهره خندون نوید برام رنگ گرفت.
romangram.com | @romangram_com