#رز_سیاه_پارت_92
لب زدم...
_مادرم.
خنده تلخی کرد و گفت:
_من نه شبیه مادرمم و نه پدرم. عجیب نیست!!!
_خوب شاید شبیه یکی از اقوامتونی!
_من هیچ خیشاوندی به جز پدر و مادرم نداشتم.
سکوت کردم ...ادامه داد...
_مادرم زن اروم و خوبی بود اما همراه پدرم صب زود سر کار میرفت و دیر وقت برمیگشتن.
تمام دل خوشی من اخر شب هایی بود که بیدار میموندم تا مادرم بیاد و من خودمو به خواب بزنم اونم دستی روی سرم بکشه و بره.
همین...تمام تصویر من از مادرم و محبت مادری همین بود.
پدرم هیچ نقشی توی زندگیم نداشت.همیشه تلاش میکردم با نمرات بالا خوش حالش کنم چون هم کلاسی هام اینطوری موفق به خوش حال کردن پدرشون میشدن.
اما من هیچوقت نتونستم دل پدرم رو بدست بیارم...هیچوقت نتونستم لبخندش رو ببینم.
تا اخر عمرم سنگ بودن اون چهره رو فراموش نمیکنم.
باورم نمیشد انقدر زندگی سختی داشته بی صدا به حرف هاش گوش میدادم و اشک میریختم... دلم نمیسوخت با تمام وجودم دردش رو حس میکردم.
اما چرا!؟
منکه همیشه خوشبخت بودم چرا باید چنین حسی داشته باشم.!!!
چرخید و نگاهی بهم انداخت لبخند مصنوعی زد
_من متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم. اصلا نمیدونم چرا اینارو گفتم معذرت میخوام کنترلم رو از دست دادم.
دستی به صورتم کشیدم و با صدای خش داری که نشون از گریه بود گفتم:
_نه نه اصلا اشکالی نداره اتفاقا خوش حالم که منو محرم دونستی.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت146
خندیدو یه قطره اشک از چشم هاش چکید روی گونه هاش سریع نگاهش رو ازم گرفت و به روبروش خیره شد.
_میدونی چیه ...سالها بدنبال ارامش بودم اما پیداش نکردم.
سالها دنبال یه نفر بودم که بهش اعتماد کنم و توروپیدا کردم.
ساعاتی که کنار تو برای اموزشت میگذروندم بهترین ساعت های زندگیم بود.
عجیب بود اومدن ناگهانیت عجیب بود اما در عین حال خوب بود.
رز...حس میکنم خیلی به اون ارامشی که دنبالشم نزدیک شدم.
انقدر نزدیک که با تمام وجودم حسش میکنم.
لبم رو داخل دهنم کشیدم و بغضم رو قورت دادم .
دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:
_بودن خوشبختی خیلی خوبه اما نداشتنش برای تو باعث شده که باهاش کنار بیایی.
اما من توی اوج خوشبختی خدا چنان ازمایشی ازم گرفت که خورد شدن رو با تک تک سلول های تنم حس کردم.
الان فقط از اون همه خوشبختی یه عالمه خاطره فقط برام مونده؛که توی تک تک اتفاقات زندگیم برام تداعی میشه.
زمانی که توی اسانسورم
سرمیز غذا
و از همه بد تر موقعه ایی که به رخت خواب میرم.
تمام خاطراتم برام زنده میشه و اتیشم میزنه.
میبینی فرق زیادی بین من و تو نیست.
صدام از شدت بغض میلرزید اما اجازه شکستن رو بهش نمیدادم.
من یک ساله با حسرت لحظه های از دست رفتم زندگی میکنم.
هر شب خاکستر میشم و صبح روز بعد که چشم هامو باز میکنم از نو متولد میشم.
میتونی دردی که میکشمو درک کنی؟
میتونی؟
جواب سوال من مشخصه....
نه ...!
نمیتونی چون خاطره ایی توی ذهنت نداری و این به نظر من برات یه نعمته.
چون ادما زمانی قدر چیزی رو میفهمن که از دستش میدن.
romangram.com | @romangram_com