#رز_سیاه_پارت_91
خودش رو از روی میز عقب کشید .
هنوزم نگران بود .
_میخوای من برم اگه خسته ایی استراحت کنی؟
_نه بابا خسته نیستم بمون!
_بالاخره نگفتی فال قهوه ما چیشدا.
لبخند زورکی زدم و به خورده های فنجون نگاه کردم.
بازم ترس توی وجودم رخنه کرد و نفس هام به شمارش افتاد.
_خوب من نتونستم دقیق فالتو بگیرم اخه فنجونت شکست.
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
_متاسفم.
_اشکالی نداره زیادم مهم نبود.
_شاید...
دوباره نگاهم به تیکه های فنجون افتاد و خوابم برام تداعی شد.
پلک هامو روی هم فشار دادم...
_اگه حالت خوب نیست میخوای پاشو بریم توی بالکن هوای ازاد برات بهتره.
حق با اون بود برای فرار از این کابوس شاید هوای ازاد بهترین راه بود.
_اوهوم فکر خوبیه...
در بالکن رو باز کرد ،کنار ایستاد تا اول من داخل شم.
دستانو دور شونه هام حلقه کردم و نفس عمیق کشیدم.
_بهتری؟
فقط لبخند زدم شاید اگه یه کلمه دیگه میگفتم بغضم میشکست.
استرس و ترس تمام وجودم رو گرفته بود .
درست مثل همون روز نحس .
این حس ؛این ترس رو درک نمیکردم.
_میتونم یه سوال بپرسم.
به خودم توپیدم اروم باش دختر هیچ اتفاقی نمی افته...
_بپرس...
_تو خوشبخت بودی؟
_یه زمانی اره
_مادر و پدرت دوست داشتن...؟
_منظورت چیه معلومه که اره.
نگاه عمیقی بهم انداخت با تعجب به چشماش دقیق شدم ...بغض و سنگینی صداش سر درگمم میکرد...
_خواهرم داشتی یا برادر؟
_اوهوم داشتم؛دوتا خواهر و یه برادر درست شبیه تو.
_واقعا؟
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت145
_اره دانیال خیلی شبیه تو بود انگار الان اون روبروم ایستاده. میدونی تو برای من هم ارامش رو ایجاد میکنی و هم درد رو.
درد برای تداعی شدن نبود عزیزانم.
وارانش برای احساس بودن دوباره اونها هرچندغیر واقعی.
_تو شبیه مادرتی یا پدرت؟
حرف های اون روز امیر علی مثل ناقوس تو سرم پیچید...
(تو تاوان این عذاب رو پس میدی اونم فقط بخاطر شباهتت به مادرت)
پلک هامو روی هم فشار دادم. و قطرات اشک هام روی گونه هام چکیدن...
romangram.com | @romangram_com