#رز_سیاه_پارت_90





_خوابم نمیبرد گفتم بیام حرف بزنیم.





_کار خوبی کردی اتفاقا منم حوصله ام سر رفته بود.



_چرا سر میز همه چیو رو کردی؟



_دیگه حالم از حفظ ظاهرشون بهم میخورد.



_حق داری... سارا دنبال تو اومد درسته؟



_اوهوم



_چی میگفت؟



خم شد و فنجونش رو برداشت...



_هیچی اشک و التماس که منو ببخش و من شرمندم و از این جور حرفا...



خندید



_عحب رویی داره



_بازم به شعور این نوشین حای زحمت عذرخواهی ام به خودش نداد.



_اهوم...چند لحظه به میز خیره موند و گفت:





_چه رشته ایی درس خوندی؟



از تعغیر ناگهانی موضوعش خندم گرفته بود.



_مهندسی کامپیوتر.



_افرین.



_خوب تو چی خوندی؟



_نقشه کشی!



_واقعا!!!



_اره...میبینی؟ مهندسای مملکت حالا کماندو شدن.



خندید...



_قهوات تموم شد؟



_اره یکم مونده...چطور؟



_فنجونت رو برعکس کن توی زید فنجونیت و بده به من.



_مگه فال بلدی؟



چشمکی زدم...



_اوهوم...



کاری گه گفته بودم رو انجام داد...



_بده به من..



فنجونش رو برعکس کردم اما با دیدن تصویری که ته فنجون بود یه لحظه خوابم برام تداعی شد ...



این تصویر همون مرد شنل پوش بود.



خدای من!



سرم تیر کشید فنجون از دستم افتاد .



دستم رو روی شقیقه هام فشار دادم.



_اخ سرم





_چیشد حالت خوبه؟



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت144





دست لرزونم رو از روی شقیقه هام کنار زدم و نگاهم به تیکه های شکسته فنجون افتاد.





_رز حالت خوبه؟



گیج بودم...مات به چهرش نگاه کردم .

نگرانی از چشماش داد میزد،من امروز قرصم رو نخورده بودم و دلیل درد ناگهانیم هم همین بود.





نفس حبس شدم رو با صدا خارج کردم و به زور لبخند زدم.





_خوبم خوبم چیزی نیست.



_مطمعنی؟



_اره خوبم نگران نباش.



romangram.com | @romangram_com