#رز_سیاه_پارت_89




یک سال از زندگیم بی خود حدر رفت.



بعد از ۴ ماهم حکمم صادر شد و ۳ سال حبس برام بریدن...



_کنارش نشستم و گفتم



_پس دانشگاهو تصادفو کما رفتنت همش دروغ بود؟



سرش رو خجالت زده پایین انداخت.



خوب میشناختمش از تمام زندگیش خبر داشتم .اما محض عذابش یاد اوری میکردم.



_فقط میتونم بگم خیلی پست بودین که برای رسیدن به هدف هاتون از من استفاده کردین.



الانم از اتاق من برو بیرون نمیخوام ببینمت.



انگشتم رو تحدید وار تکون دادم.



_وای به حالت سارا اگه بازم دروغ گفته باشی.





_باور کن همش حقیقت بود.





_راست و دروغش بعدا مشخص میشه .



نگاهی با سر تا پاش انداختم



_فقط برای خودم متاسفم که دروغاتو باور کردم .



به در اشاره کردم



_برو بیرون



اروم از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.۰



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت142



وقتی از رفتنش مطمعا شدم خودم رو روی تخت پرت کردم و اجازه دادم هوای ازاد بالکن اتاق رو خنک کنه.





چشم هامو روی هم گذاشتم و سعی کردم به افکارم سامون بدم .



با صدای در اتاق بند افکارم پاره شد.



عصبی پلک هامو از هم باز کردم و به سمت در رفتم .



به محض باز کردن در خواستم کسی رو که روبروم ایستاده رو به فوش بکشم که با دیدن خوان پشیمون شدم.



همیشه لبخند مهربونی روی صورتش بود





_اجازه هست؟



ازجلوی در کنار رفتم





_حتما بیا تو.





قبل من وارد شدو اروم نگاهی به اطرافش انداخت. درو بستم و پشت سرش جلو رفتم.



روی صندلی اتاق نشست و گفت:





_گفتم قهوه بیارن دوست داری؟



روبروش نشستم و موهامو پشت گوشم حرکت دادم.





_اره چرا که نه.



_اماده ایی مشکلی نداری؟ فردا ماعموریت شروع میشه ها.



_نگران نباش



_خیالم راحت باشه؟



_راحت راحت.



_راستش من...

صدای در اتاق مانع حرفش شد...



_بشین من باز میکنم.



سینی قهوه رو از خدمتکار گرفتم و مانع ورودش شدم.



باکمک پام درو بستم و وارد اتاق شدم.



سینی رو روی میز گذاشتم و روبروش نشستم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت143



_خوب میگفتی.



لبخند محوی زد...فنجون قهوام رو برداشتم و مزه کردم.


romangram.com | @romangram_com