#رز_سیاه_پارت_88

لیوان ابم رو برداشتم و یه جرعه خوردم .



بشقابم رو عقب دادم و از جام بلند شدم



_حامد فردا کی حرکت میکنیم؟



دستمالش رو دور لبش کشید و گفت:



_عصر



سری به معنای فهمیدن تکون دادم



_نوش جونتون ؛شبتون بخیر



نوید_تو که چیزی نخوردی!!!



_سیر شدم.





از میز فاصله گرفتم و از رستوران خارج شدم،دکمه اسانسور رو زدم و منتظر شدم.



حضور کسی رو کنارم حس کردم .



سارا بود...





سارا_باید حرف بزنیم



نگاهی به چشمای خیسش انداختم. دلم براش سوخت!

شاید بهتر بود توضیحشو بشنوم.





_باشه.



لبخند محوی زد و پشت سرم وارد اسانسور شد.





تا رسیدن هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد .بجز ما یه زن دیگه هم همراهمون بود که قبل ما از اسانسور خارج شد.





کارت رو وارد کردم و بعد از سبز شدن حسگر وارد اتاق شدم.



کلید برق رو فشار دادم و شال و مانتومو روی تخت انداختم؛دستی به موهام کشیدم و گفتم:



_میشنوم.



سکوتش باعث شد به سمتش برگردم.



_میخوای تا صبح اینجا وایسی و منو نگاه کنی.؟



یه قدم به سمتش رفتم و بلند تر ادامه دادم:



_بگو چه دلیلی برای دروغات و این هنه پستی داری؟

پوزخند زدم....

_فقط اینبارو دروغ نگو





_بخدا من ...



_تو چی؟



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت141



_باور کن من نمیخواستم اینطوری بشه.



من اونو نکشتم تهمته بیگناه ۴ سال از زندگیم به حدر رفت.





دست به سینه و خونسرد به چهره اشکیش نگاه کردم.





_باشه باور میکنم که تو اونو نکشتی!



اما چرا دروغ گفتی؟



_همش نقشه نوشین بود؛ من نمیخواستم گولت بزنم همیشه وقتی به چشمات نگاه میکنم عذاب وجدان دارم .



نمیخواستم ازت سو استفاده کنم.





پوزخند زدم



_ولی کردی!



_معذرت میخوام...



_میبخشمت اما به یک شرط.



_چه شرطی؟



_بگو چطوری ازاد شدی و چرا به زندان افتادی؟





_بعد از مرگ محیا ارمان ازم شکایت کرد و من به جرم قتل بازداشت شدم.



وقتی فرستادنم دادسرا دادگاه افتاد ۶ ماهه بعد و من منتقل شدم زندان زنان.



لبه تخت نشست و ادامه داد...



_بعد از ۶ ماهم که جلسه بعد دادگاه بعلت کافی نبودن دلایل به ۴ ماه بعد موکول شد.

romangram.com | @romangram_com