#رز_سیاه_پارت_86





با چشملی گرد نگاش کردم که ادامه داد



_مرغ از قفس پرید !بشین مثه بز منو نگاه کن.





نگاهی به اطرافم انداختم توی رستوران هتل بودیم.



خوان و نوید مشت میزی نشسته بودن و سر انتخاب غذا بحث میکردن .



نزدیک که شدیم به راحتی صداشوند میشنیدم.





نوید_اع نه اون کالریش زیاده چاق میشم!



خوان_خوب بیا اینو بخوریم چی نوشته؟؟ دی..ز چی؟



نوید با منو زد توی سر خوان و گفت



_خاک بر سر بیسوادت کنن این دیزیه بعدشم این موقعه شب دیزی بخوری معدت هنگ میکنه ؛دوما یه نگاه به اطرافت بنداز اینجا جای با مشت پیاز شکستن و این وحشی بازیاس؟



خوان کمی سرش رو خاروند



_من چه میدونم



_خاک بر سر بی کلاست کنن.



صندلی رو عقب کشیدم و با خنده پشت میز نشستم.



حامد_بحث سر چیه؟



نوید_ علیک سلام





سارا_ نوید چیزی سفارش دادی؟



_نه بابا دوساعته معدم سوراخ شد این منگلم که اصلا سلیقه نداره بدتر اشتهامو کور کرد.





دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و بلند خندیدم روی لب بقیه هم لبخند بود.





_بده من منو رو نوید.



منو رو به سمتم گرفت و گفت :



_بفرما.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۹]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت138

منو رو باز کردم و نگاه دقیقی بهش انداختم.

منو تمام صورتم رو گرفته بود، بقیه سکوت کرده بودن و منتظر انتخاب من بودن.



میز گرد بود و همه دور تا دورش نشسته بودیم روبروی من حامد ؛کنارم سارا و کنار اونم به ترتیب نوشین؛خوان و نوید نشسته بودن.



منو رو از جلوی صورتم کنار اوردم و گفتم:



_باقالی پلو با ماهیچه چطوره؟



نوید دستاشو بهم کوبید و گفت:



_آباریکلا این شد یه انتخاب درست و خوشمزه. ادم اشتهاش باز میشه.

نگاه چپی به خوان انداخت و گفت:



_یاد بگیر کند ذهن!



همه خندیدن...



نوید_من نمیدونم خدا وکیلی چرا به این میگی داداش ! یه رفتار ادمیزادانه نداره.



با لبخند نگاهی به خوان انداختم اونم با خنده عمیقی بهم نگاه میکرد....





_گاهی اوقات علاقه و احساس قلبی ادم هارو تشبیه به عزیزانت میکنه و ناخود اگاه بهشون جذب میشی.



چند ثانیه همه سکوت کردن برق خوشحالی رو توی چشم های خوان میدیدم.



نمیدونم چرا حس بدی داشتم؛ اون خواب حس بدی رو بهم منتقل کرده بود.





_خوب همه موافقین؟



با تایید همه نوید سفارش رو به گارسون داد.



سارا اروم با ارنجش به پهلوم زد ؛سرم رو تزدیک صورتش بردم.





_روبروت دقیقا پشت سر حامد رو نگاه کن.



کاری که گفت رو انجام دادم و با دیدن اون مرد جوان ناخوداگاه و بی دلیل لبخند روی لبم اومد.



حامد متوجه اشاره سارا شد و با چشمای ریز شده به من نگاه کرد .



سریع چشم از مرد گرفتم و نگاهم رو به اطراف دوختم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت139



نوشین دستش رو روی لبش گذاشت تا خندش مشخص نشه ؛گویا اونم متوجه اشاره سارا شده بود.

romangram.com | @romangram_com