#رز_سیاه_پارت_84

_خب منکه علم غیب نداشتم!





_این بجای عذرخواهیته؟؟



خندید





_مرض!



_اع بی ادب نشو!



چپ چپ نگاش کردم



_اصلا تو اینجا چی میخوای؟



_اومدم صدات کنم بریم یه چیزی بخوریم.





پشت چشمی نازک کردم





_داری منو به شام دعوت میکنی؟



لبخند محوی زد و گفت:





_پاشو خودتو لوس نکن ....



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۹]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت136



قری به سرو گردنم دادم و گفتم:





_نوچ نمیشه! باید خواهش کنی!



ابروهاشو بالا داد و با یه حرکت مچ دستم رو گرفت و از تخت بلندم کرد.



منتظر بودم هر لحظه با مخ بخورم زمین که دوتا دست دور کمرم حلقه شد.



شکه سرم رو بالا اوردم و با چهره خندون حامد روبرو شدم.





صورت هامون دقیقا روبروی هم بود.



با جدی ترین لحن ممکن سرش رو کنار گوشم برد و گفت:





_یه سرباز خوب همیشه از رئیسش اطاعت میکنه.من ادم صبوری نیستم! رفتار با خانوم ها و ناز کشیدنم بلد نیستم. پس بار اخرت باشه .





خودمم حالی که داشتمو درک نمیکردم .



ضربان قلبم بالا رفته بود و تنم از تب میسوخت ؛این اولین باری بود که انقدر به یک مرد نزدیک میشدم.



این حس برام قریبه بود .!



اب دهنم رو با صدا از گلوم رد کردم و دستامو که روی سینش بود فشار دادم .



فشار دستش دور کمرم کم شد و ازم فاصله گرفت.



هنوزم اون لبخند عمیق روی لبهاش بود.



سریع به خودم اومدم و اخمق عمیقی بین ابروهام انداختم.





_و اگه اطاعت نکنم؟





_عواقب ناخوشایندی خواهد داشت.



پوزخند زدم



_برو بابا...



تنه ایی بهش زدم و از کنارش رد شدم ؛شال و مانتومو تنم کردم و قبل از اون از اتاق خارج شدم.



صدای بسته شدن در اتاق و بعد قدم هاشو پشت سرم میشنیدم. روبروی اسانسور ایستادم و دکمشو فشار دادم.



نگاهم به مچ دستم افتاد که حالا قرمز شده بود.



تو دلم فوشی نثارش کردم و وارد اسانسور شدم.



بجز ما یه پسر جوان دیگه هم داخل اسانسور بود!



از لای دندونام فشرده زمزمه کردم



فقط همینو کم داشتم!



یه گوشه دور از اون مرد و حامد ایستادم.



عصبی بودم و دلم میخواست جیغ بزنم.!



این اولین باری بود که کسی با من چنین برخوردی میکرد!



اجبار همرا با دستور!!! اطاعت!! اونم از حامد!

نه این امکان نداشت.



صدای موزیک اروم اسانسور بدتر روی عصابم خط میکشید.



romangram.com | @romangram_com