#رز_سیاه_پارت_80
یکسال...یکسال و ۳ ماه...
باید باهاش حرف میزدم ؛اما اخه
چطوری از این هتل لعنتی برم
بیرون! اگه حامد بهم شک کنه تمام
زحماتم به باد میره!
به ریسکش می ارزه؟
معلومه که می ارزه! من باید
برم هرطور که شده...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت132
سریع وارد اتاق شدم من تصمیمم
رو گرفته بودم و باید انجامش
میدادم!
پالتومو پوشیدم و کلاهش رو
روی سرم انداختم؛اروم از اتاق
خارج شدم و در رو بستم پاورچین پاورچین به سمت پله های اضطراری
رفتم و به سرعت جت از پله ها پایین
رفتم.
رفتن با اسانسور ریسک داشت اگه شانس
من بود که محض رسیدن به لابی
درست جلوی اسانسور ؛حامد جلوم
سبزمیشد! پس نباید ریسک میکردم
الان بهترین انتخاب پله بود!
به پاگرد اخر که رسیدم نگاهی به اطرافم انداختم و بعد از مطمعا شدن از اروم بودن اوضاع خیلی اروم و بدون جلب توجه از هتل خارج شدم .
سرمای بیرون استخونو سوراخ میکرد!
یقه پالتومو به خودم نزدیک تر کردم و یه لحظه از حرکت ایستادم !
خاک توسرم!انقدر حول بودم شال نپوشیدم! اوف ...اوف لعنت به این حواس پرتم! نباید کلاهمو از روی سرم بر میداشتم .تا ابروم نره !
به چهار راه که رسیدم وارد سوپر شدم و یه کارت تلفن خریدم و چون پولی نداشتم مجبور شدم بابت مبلغ ناچیز کارت تلفن ساعت مچی مارکمو به مغازه دار بدم...بازم جای شکر داشت که قبول کرد بود.
کارت و وارد تلفن کردم و شماره ایگیت رو گرفتم...
بوق اول...
بوق دوم... بوق چهارم...
_الو؟
لبخند محی از شنیدن صداش و لحجه ترکیش روی لبم اومد چقدر دلم برای استانبول تنگ شده بود...بغضم رو قورت دادم ...من وقت زیادی نداشتم پس باید درست ازش استفاده میکردم...
_الو ایگیت منم رز...
مکث کوتاهی کرد و صدای شادش توی گوشم پیچید
_وای باورم نمیشه خودتی دختر میدونی چقدر نگرانت شدم چقدر دنبالت ادم فرستادم اما انقدر امنیت اون گروه لعنتی بالا بود که نتونستم ازت خبری بگیرم .
نمیدونی چقدر خوش حالم که صداتو میشنوم .الان ...الان کجایی بگو تا بیام همو ببینیم...
_ایگیت ...ایگیت اروم باش پسر من خوبم نگران نباش خوب گوش کن ببین چی میگم من وقت زیادی ندارم و باید برم... الان ایرانم و برای انجام ماموریت اومدم ازت میخوام درباره گذشته یه نفر تمام اطلاعات دقیو بهم بدی از بند تولدش تا الانش ...
_خب اینی که میگی اسمش چیه؟
نگاهی به اطرافم انداختم ...
_خوانمیگل ساندر
_بسیار خب برات پیداش میکنم
پوزخند صدا داری توی دلم زدم احتیتجی نبود پیدا بشه اون دقیقا بیخ ریشم بود ...باید میفهمیدم اون کیه ...خوابم بدجورذهنم رو بهم ریخته بود...
_اذت ممنونم ایگیت بابت تمام کمک هایی که بهم کردی تا اخر عمرم بهت مدیونم من باید برم فعلا خدانگه دار..
_این چه حرفیه تو برای من مثل خواهرم عزیزی برو به سلامت منو بی خبر نذار باز جای شکرش باقیه بعد یه سال یه حالی ازم گرفتی!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت133
تلفن رو سرجاش گذاشتم و نگاهی
به اطرافم انداختم؛ کلاهمو به صور
تم نزدیک تر کردم و راه برگشت روپیش گرفتم...
بودن خوان توی خوابم عحیب بود.
هوا داشت تاریک میشد ؛سرعت قدم هامو زیاد کردم .
به سرعت از کنار ادمایی که سر راهم میومدن رد میشدم.
اگر کسی متوجه نبودنم میشد توی دردسر بزرگی می افتادم.
جلوی در هتل ایستادم و نفس عمیق کشیدم.
کلاهمو روی صورتم تنظیم کردم و وارد شدم .
با دیدن حامد جلوی پذیرش قلبم از حرکت ایستاد .
وای خدایا حالا چطوری رد بشم...با قدم های اروم جلو رفتم حالا صداشو واضح تر میشنیدم...
_ببخشید شما نمیدونید مسافر اتا 317کجا رفته؟
romangram.com | @romangram_com