#رز_سیاه_پارت_79
دیگه خبری از بچها نبود!
صدای جیغ های بلندی که کشیده میشد آشفته ام میکرد و باعث میشد دست و پامو گم کنم. با تمام وجودم داد زدم
_نهااااال...رکسانااااا...دانیاااال
جوشش اشک رو توی چشمام حس میکردم . هنوزم صدای جیغ هاشون رو میشنیدم... دستامو روی گوشم گذاشتم اما بیفایده بود
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت130
یک لحظه صدا ها قطع شد ! تنها چیزی که میشنیدم صدای نفس خودم بود...نگاهم رو سر تا سر باغ سبز روبروم گذروندم...بازم داد زدم
_نهاااال ابجی کجا رفتی؟
صدای رعد و برق بلند اسمون باعث شد سرجام میخ کوب بشم...سرم رو بلند کردم و به اسمون که رنگش هر لحظه تیره تر از قبل میشد نگاه کردم...
سبزی اطرافم از بین رفت و تبدیل به یه دشت پر از رز شد..رز سیاه ...
سرمای شدیدی تا مغز استخونمو میسوزوند.؛دستامو دورم حلقه کردم و به مردی که توی فاصله ۳۰ قدمیم بود نگاه کردم... لباسای تنش تضاد غریبی با اطرافم داشت ...پشت به من ایستاده بودو نمیتونستم چهره شو ببینم .
ضربان قبلم به جنون رسیده بود.
اون مرد کی بود؟!
جلو رفتم داد زدم
_اهای تو کی هستی؟
کوچکترین حرکتی نکرد! قدم هامو تند کردم و درست پشت سرش ایستادم...
دستم رو روی شونش گذاشتم و اروم به سمتم چرخید...
نه نه این امکان نداشت اروم لب زدم...
_خوان!
لبخند زد لبخندی که معصومیت صورتش رو هزار برابر میکرد چهره متعجبم رنگ محبت گرفت .....
نگاه من به اون بود اما اون به پشت سر من نگاه میکرد!
کنجکاو چرخیدم و به عقب نگاه کردم.
اخم عمیقی بین چهرم رنگ انداخت.
یه نفر با یه شنل بلند سیاه درست جایی که چتد لحظه پیش ایستاده بودم بهمون نگاه میکرد..بلندی کلاه شنل مانع دیدن چهره اش میشد...چرخیدم اما دیگه خوان هم نبود!
تصویر مادرم لین درختا رنگ گرفت..
بهت زده بهش خیره موندم !خدایا خودت بهم صبر بده این دیگه چه امتحانیه!
اشک از گوشه چشمم روی گونه هام افتاد ...
_مامان..
دستاشو به سمتم دراز کرد؛ با تمام سرعتم به سمتش دویدم.. اما درست لحظه ایی که خواستم لمسش کنم از بین رفت...زانو زدم اشک هام سرعت گرفتن...با تمام وجودم فریاد زدم
_خدااااا
چشمام تا اخرین حد ممکن گشا شد راه نفسم بسته شده بود.
روتختی رو چنگ زدم و نیم خیز شدم...
_خداایا شکرت ... خدایا شکرت که همش یه خواب بود!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت131
دستم رو روی فقسه سینم
گذاشتمو
نفسم رو با صدا خارج کردم.
گردنم خیس بود موهامو کلافه
کنار
زدم و از تخت پایین اومدم...نفس هام
هنوزم تند و نا منظم بود...دستگیره
رو پایین کشیدم و در بالکن
رو باز کردم.
به محض باز کردنش باد شدیدی
به صورتم خورد،مهم نبود!انقدر
التهاب تنم بالا بود که برام
مهم نبود؛دم و بازدمم رو عمیق
خارج و وارد کردم .
حالا بهتر میتونستم نفس بکشم.
پلک هامو روی هم گذاشتم،تصویر
مبهنی از خوابم رنگ گرفت.با
وحشت چشم هامو باز کردم...
یه لحظه تمام وجودم از وحشت
پر شد.
نکنه اتفاقی برای خوان افتاده باشه؟
اصلا اون توی خواب من کنار
خانوادم چیکار میکرد! اونکه نسبتی
با من نداره!
چرا احساس من انقدر نسبت
به این مرد قوی بود! حسم میگفت
سالهاست که اونو میشناسم...
مسخرس! مگه میشه ادم چنین
حسی رو نسبت به کسی داشته باشه
که فقط یکساله باهاش ارتباط
داره...شاید!
یه لحظه مثل برق گرفته ها خشک شدم..!
ایگیت!اره باید باهاش حرف میزدم
و از اوضاع و حالم با خبرش میکردم .
حتنا خیلی نگرانم شده! چند وقت بود
ندیده بودمش!
romangram.com | @romangram_com