#رز_سیاه_پارت_78



حامد_بحث تمومه ما توافق کردیم و این کارو انجام میدیم کا میمیریم و یا موفق میشیم! یالا بچها برمیگردیم هتل...





ارمان_خوشحالم که یبار دیگه با شما و گروهتون همکاری میکنم.



نوید_همچنین...





کاملا مشخص بود اگه چند دقیقه دیگه توی اون اتاق بمونیم و متلک های ارمان ادامه پیدا کنه یا اون نویدو میکشه یا نوید اونو!



نوشین و خوان قبل از همه خارج شدن من و پشت سرم نوید از جامون بلند شدیم.....





ارمان مچ سارا رو گرفت و گفت



_صبر کن من با تو کار دارم!



حامد جلو رفت و سارا رو پشت سر خودش کشید..



_اختلافاتونو بزارید برای بعد ماموریت ،سارا در حال ًحاضر بعنوان یکی از افراد پن روبروت ایستاده نه همسرت.

پس مراقب رفتارت باش و کنترلش کن وگرنه کلامون میره توهم جناب سرگرد..



نگاهم بین حامد و ارمان که صورتش از خشم منقبض شده بود در گردش بود .



سارا از فرصت استفاده کرد و از اتاق زد بیرون....



ارمان نگاشو از جامد گرفت و روبه من گفت...





_منکه میدونم اونا عرضه فرار نداشتن و ساده تر از این حرفا بودن! همه این اتیشا از گور تو بلند میشه! به وقتش حسابتو کف دستت میزارم.

نگاهی به سر تاپاش انداختم و فقط ر جوابش پوزخند زدم..



حامد_بریم بچها ما دیگه کاری اینجا نداریم...





شاید اگه حامد جلو نمیرفت و سارا رو نجات نمیداد سارا زنده از این اتاق بیرون نمیرفت!



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت129



وقتی از اداره اگاهی اومدیم بیرون ،با همون ماشین برگشتیم هتل و بی حرف هرکی رفت توی اتاق خودش!



شالم رو روی تخت انداختم و دکمه تلفن رو فشار دادم...



_خدمات هتل...بفرمایید؟



_یه نوشیدنی خنک لطف کنید اتاق...



_بله حتما...امر دیگه؟



_همین...



_روزتون بخیر...

دکمه رو مجددا فشار دادم و اروم روی تخت دراز کشیدم ،سرم رو روی بالشت فشار دادم که شاید از دردش کم بشه اما بیفایده بود!





باچشملی بسته دستم رو روی پا تختی کشیدم تا قوطی قرص رو زید انگشتام حس کردم...



حالم اصلا خوب نبود ...باز تمام خاطرات به مغزم حجوم اورده بود تا روانمو بهم بریزه...



(صدای در اتاق...)



_بیا تو...

صدای کشیده شد چرخ رو بالای سرم حس کردم ..



_سفارشتونو اوردم خانوم...



این صدای ظریف مطلق به یه زن بود!



_بزارش روی میز و برو ،درم پشت سرت ببند...



_چشم...



لبه تخت نشستم و یه دونه از قرصارو توی دهنم گذاشتم و با اب پرتاق از گلوم ردش کردم...



کمتر کسی توی این سرمای پاییز نوشیدنی خنک میخورد...

شاید یه دیونه!



دوباره روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.



_شمع ،گل ،پروانه ،سوسن،سنبل ،افسانه!



_اع رکسانا بلند بپر الان میبازیا...





(خنده)



_نه خیرم حواسمو پرت نکن نهال ...



_شمع ،گل ،پروانه ،سوسن،سنبل ،افسانه.



با دیدن خواهرو برادرم با ذوق به سمتشون رفتم... اما توی چند قدمیشون پاهام به زمین قفل شد!



یه قدم به عقب برداشتم وبه تصویر خودم توی ایینه روبروم نگاه کردم.



رکسانا و نهال حتی دانیال فقط ۳ تا بچه بودن و بازی میکردن اما من نه هنوزم به همون شکل بودم!



یه لباس بلند به رنگ شب به جنس حریر ساده و دوبنده تنم بود!



نگاهم رو شکه وار از ایینه گرفتم و به اطرافم نگاه کردم...

romangram.com | @romangram_com