#رز_سیاه_پارت_76
نهال که کنار من نشسته بود گفت:
_اشکالی نداره عوضش برات تجربه شد..
دانیال_ حاضرم شرط ببندم این برنجو بکوبی توی دیوار پایین نیاد!!همونجا رو دیوار میمونه! دختر چسب توش ریختی؟
صورت رکسانا و نهال از خنده سرخ شده بود...
مامان_ باید اب برنج رو به اندازه میریختی تا خمیری نشه اشکال برنجت هم اینجاست . اصلا تو چرا از من سوال نکردی عزیز دلم...
_میخواستم سوپرایز باشه..
مامان_اع بسه دیگه تمومش کنید هرچیزی حدی داره..
بابا از جاش بلند شد و به سمتم اومد سریع از جام بلند شدم . دستاشو روی صورتم گذاشت
_همین که تو امشب زحمت کشیدی برای من یه دنیا ارزش داره...
خودم رو توی بغل بابا انداختم و بغضم رو قورت دادم.. روی موهام رو بوسید و رو به همه گفت
_صفای یه میز شام به غذا های رنگا و برنگش نیست. صمیمیت بین ما و جمع شدنمون پشت این میزه که غذا رو خوشمزه میکنه .. بودن کنار عزیزانمون همیشه بهترین لحضات رو برامون رقم میزنه.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت125
بازم خورد شدم صدای شکستن قلبم رو برای هزارمین بار شنیدم...
تنها چیزی که تسکینم میداد یاد اوری خاطراتم بود ... خاطراتی که حاضر بودم جونمو بدم اما یکبار دیگه برام تکرا بشن... پلک هامو از هم باز کردم و سرم رو به شیشه تکیه دادم ... قطرات اشک اروم از گوشه چشمم میچکید و تا پای چونم میرفت...
قفسه سینم میسوخت دلم میخواست داد بزنم انقدر خدا رو صدا بزنم تا نفسمو بگیره و خلاصم کنه...
حامد_ پیاده شین رسیدیم...
استین لباسم رو محکم روی صورتم کشیدم و پیاده شدم.. صورتم هنوز نم داشت و وقتی ام که باد سرد به صورتم خورد لرز بدی به بدنم افتاد... دستامو دورم حلقه کردم و دنبال بقیه راه افتادم.
نوشین کنارم ایستاد و قدم هاشو باهام هماهنگ کرد..
_خوبی؟
_اره خوبم
_چرا گریه کردی؟
دوباره دستم رو روی صورتم کشیدم..
_چیزی نیست ...
داخل خیلی شلوغ تر از اونی بود
که فکرشو میکردم.
باز سردردم داشت شروع میشد باید یع فکری بهالش میکردم وگرنه تا اخر شب انقدر شدید میشد که جونمو میگرفت.
به محض اینه به پاگرد اخر رسیدیم و وارد راه رو شدیم ارمان رو روبرومون دیدم.
خونسرد و بی تفاوت بهش نگاه کردم.
نگاهش بین تک تکمون رد شد و در اخر روی سارا ایستاد... کاملا معلوم بود که اگر ما اونجا نبودیم حسابشو میرسید!
ارمان_بفرمایید داخل...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت126
به اتاق پشت سرش اشاره کرد..
حامد جلو رفت و ماهم دنبالش وارد شدیم ...خودش اخر وارد شد و در رو پشت سرش بست...
سکوت خفقان اور بینمون رو شکست و رو به نوید گفت
_پارسال دوست امسال اشنا اقای شاکر!!
نوید نگاه معنا داری بهش انداخت و گفت:
_نگو که دلت برام تنگ شده که باور نمیکم!
حامد_ما برای احوال پرسی اینجا نیومدیم! برو سر اصل مطلب
ارمان_زیادی عجله داری!
خوان_اتفاقا برعکس ما همیشه انتایم کار انجام میدیم .وقتمون برامون طلاست و نمیخوایم با حرفای پوچ به حدرش بدیم!
با حرف خوان کاملا لال شد! نگاه ترسناکی بهم انداخت و گفت:
_خوبی دختر خاله؟
خونسرد لبخند محوی زدم
_شکر خدا. شما خوبین زندگی مشترک بروقف مراده؟
از فک منقبض شدش مشخص بود که دلش میخواد دندونامو توی دهنم خورد کنه! نگاهی به سارا انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد
_حساب ما باشه واسه بعد
شونه هامو بی تفاوت بالا انداختم
_هرجور مایلی!
لبخند پر حرثی زد و دوباره به حامد نگاه کرد...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت 127
romangram.com | @romangram_com