#رز_سیاه_پارت_75
_بله؟
_موهاتو کوتاه کردی؟
_اره ،بد شده؟
_نه نه اتفاقا بامزه شدی..
لبخند محوی زدم و به حامد نگاه کردم نوید داشت حرف میزد اما تمام حواس اون جمع حرکات من و خوان بود...
پوزخند زدم،... حسادت!
حامد_باشه نوید نگران نباش حلش میکنم. راه بیوفتین که دیر شد..
قدم اول رو که برداشتم سارا خودش رو بهم رسوند
_موهات کو پس؟
به چهره کنجکاو و خندونش نگاه کردم.
_کوتاشون کردم...
ضربه ارومی روی شونم خورد
نوشین_به به اوستایی شدی واسه خودتاا..
خندیدم ...
_بد شده؟
_نه اتفاقا مرتب و تمیزه!
سارا_حالم از خودم بهم میخوره !۴روزه دوش نگرفتم!
_یکم تحمل کن
چشمکی زدم و از کنارش رد شدم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۷]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت124
بازم اون ماشین!
جلو رفتم و پشت سر نوید سوار شدم...
بقیه هم بعد از من به نوبت سوار شدن تنها تفاوتش اینبار این بود که خبری از هانیه نبود!
حامد_ نازگل منتقل شده شیراز...
سارا شوک زده گفت:
_راست میگی؟الان ما میریم اونجا؟
حامد نگاه سهیفی بهش انداخت
_به نظرت من انقدر بیکارم که تورو ببرم ایران گردی؟
چهره سارا درهم شد تکیه زد اینبار نوشین به حرف اومد.
_پس الان کجا داریم میریم؟
_اداره اگاهی برای شروع ماموریت..
نگاهم بین تک تکشون چرخید همه توی فکر بودن..
پلکام رو روی هم فشار دادم و ترجیح دادم به افکارم دامن بزنم
دیس برنج رو روی میز گذاشتم و نگاه مضطربم رو بین صورت مامان و بابا چرخوندم....
_بشین دخترم
_چشم بابا...
به محض اینکه نشستم با چهره شیطون دانیال روبرو شدم که به ظرف خورشت اشاره میکرد و ابرو تکون میداد...
چشم غره ایی بهش رفتم و دوباره به بابا نگاه کردم...
با یه بسم الله کفگیر رو توی دیس بالا اورد....خودم از چیزی که دیدم دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار
صدای دانیال و بعد خنده بلند همه باعث شد سرمو با خجالت پایین بندازم
_وای وای وای چه سفره خوش رنگی! چه غذا هایی!ادم اشتهاش باز بامیشه!!
برنج شفته با خورشت لوبیا!!
رکسانا سرش رو روی میز گذاشته بود اما از تکون خوردن شونه هاش میشد فهمید که داره میخنده...
بابا و مامانم با لبخند بهم نگاه میکردن اما لبخند روی لب های مامان عمیق تر بود..
اونشب برای اولین بار اشپزی کردم اونم با کمک کتاب اشپزی !
چون سالگرد ازدواج مامان و بابا بود و من بعنوان سوپرایز میخواستم غذای مورد علاقه هر دوتاشون ینی قورمه سبزی بپزم...
اما انگار گند زده بودم!!
مامان_دختر قشنگم ممنونم که انقدر زحمت کشیدی. اما باید لوبیا خورشت رو کمتر میریختی و اجازه میدادی بیشتر ابش جوش بره تا انقدر شل و ابکی نباشه.
بابا دست رو توی برنج کرد و یه تار کوتاه مو کشید بیرون..
_و قتی که میخوای اشپزی کنی اولین نکته نظافته دخترم باید موهاتو جمع میکردی!
romangram.com | @romangram_com