#رز_سیاه_پارت_74
خدمتکار داخل اومد و مشغول چیدن میز شد..تمام مدت دست به سینه فقط نگاش میکردم به محض اینکه از اتاق خارج شد.
به میز چیده شده نگاه کردم...
_من طبق سلیقه خودم سفارش دادم امیدوارم خوشت بیاد...
لبخند محوی زدم و پشت میز نشستم
این ادم قابل درک نبود!زمان میبرد تا بشناسمش!!!
_نه اتفاقا من قورمه سبزی دوست دارم.
_خوبه خیالم راحت شد !!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۷]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت122
توی سکوت مشغول شدیم.. با برخورد بوی غذا با بینیم دلم از گشنگی ضعف رفت!!
واقعا عحیب بود الان ساعت ۲ نصف شبه من دارم قورمه سبزی میخورم!!
غذا که تموم شد بی حرف عقب کشیدم و وارد بالکن شدم...
حضورش رو کنارم حس کردم اما بی تفاوت به روبروم خیره شدم.
_تونستی چیزی بفهمی؟
خیلی خوب منظورش رو متوجه شدم .منظورش نوشین بود!
_نه!
_بهش اعتماد ندارم
_به ارمان چی؟!
_منظورت چیه؟
تره ایی از موهامو پشت گوشم زدم و گفتم:
_چرا پیشنهاد دوبارشو برای کمک قبول کردی؟
_همایون....
_اون کیه؟
_الان نه به وقتش میفهمی !
_اما...
_هییش... الان فقط استراحت کن قرصت رو روی میز گذاشتم بخور و بخواب.
_باشه نگو مهم نیست...
وارد اتاق شدم
_ببین ...
دستم رو به نشونه سکوت بالا اوردم
_گفتم که مهم نیست!بابت شام ممنونم ..لطفا تنهام بزار..
از اتاق که خارج شد نفس حبس شدمو ازاد کردم.
روتختی رو تا زیر چونم بالا کشیدم و به سقف خیره شدم.....
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۷]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت123
دستم رو روی دکمه ساعت فشار دادم و صداشو قطع کردم.
بیحال چشمامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم.
5:55
یکم معدم درد میکرد. تعجبی نداشت نصف شب شام خوردن این مذیت هارو هم داره دیگه!!!
از تخت پایین اومدم وبعد از زدن اب به صورتم و سرحال اومدنم،لباسامو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون...
وارد اسانسور شدم و دکمه رو فشار دادم.
هنوز کسل بودم!
تکیه به دیواره اسانسور زدم و چشمامو بستم. صدای ملودی که پخش میشد عصابم رو بهم میریخت اروم بود اما بازم ازش بدم می اومد!
طبق چیزی که انتظار داشتم همه توی لابی بودن...
نگاهم به ساعت بزرگ روی دیوار افتاد ناخواگاه لبخند زدم هنوز یه دقیقه وقت داشتم!!
_سلام
نوشین_سلام...
بقیه هم بی حال جوابم رو دادن جز نوید! انرژی این بشر هیچوقت تموم نمیشد!
حامد_صبح همه گی بخیر
صداش درست از پشت سرم می اومد بی اهمیت ایستادم..
بینمون ایستاد ،سنگینی نگاهش رو حس میکردم... اما بی تفاوت به اطرافم نگاه میکردم..صداشو میشنیدم اما بازم میلی به نگاه کردنش نداشتم!
خوان_رز
به خوان که در نزدیک ترین فاصله ازم ایستاده بود نگاه کردم
romangram.com | @romangram_com