#رز_سیاه_پارت_68

چقدر از زندگیم هدر رفته بود؟



یک سال و دوماه؟!



نه زندگی من تا اخرین نفسم فقط به هدر میره..

علاقه ... محبت... کمک کردن و یا حتی عشق دیگه تو وجود من جایی نداره ..



تنها گلی که توی وجود من رشد میکنه نفرته ... سیاهی تمام دنیامو گرفته و مسببش الان روبروم نشسته .



واقعا مسبب حال من حامده؟؟



نه! پدرش خانواده من رو بقتل رسونده پس چرا من از این میخوام انتقام بگیرم؟



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۶]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت114



مگه این چه گناهی داره؟

خودم به افکار خودم خندیدم! گناه اون تنها چهرش بود درست مثل من...

زیر چشمی نگاهی به بقیه انداختم .



خوان خواب خواب بود. سرش رو به شیشه تکیه داده بود و اروم نفس میکشید.



سارا و نویدم خوابشون برده بود.



اما نوشین چشماش باز بود و عمیق توی فکر .....

به چی فکر میکرد خدا میدونه!



ترجیح دادم یکم استراحت کنم...



حدود نیم ساعت بعد ماشین ایستاد و همه پیاده شدیم .





توی فرودگاه بودیم...



_عجله کنین چیزی نمونده فقط ۵ دقیقه وقت داریم.



انقدر دویده بودم که نفسم بالا نمی اومد.



اما وقتی روی صندلی هواپیما نشستم نفس عمیق کشیدم.

با خودم گفتم ینی بازم اینجوری خیالم راحت میشه؟؟!!



جوابی براش نداشتم . سفر و دوباره رفتن به ایران حس خوبی بهم نمیداد.



تمام راه استراحت کردم اصلا نفهمیدم چقدر گذشت...



یک ساعت؟ دوساعت؟! نمیدونم نمیدونم....



بیشتر کنجکاو بودم بدونم توی ساکی که دست حامد بود چه چیزی میتونست باشه!!!





وارد سالن انتظار شدیم..



حامد_دنبالم بیایین!!



روبروی سرویس بهداشتی ایستاد و ساکشو باز کرد.



با دیدن لباس های زنونه داخلش تعجب کردم.



به هر کدوممون یه دست لباس کامل داد و گفت



_عجله کنین ،سریع لباساتون عوض کنین.



نگاهی به لباس های تنم انداختم ناخود اگاه خندم گرفت



تیشرت استین سه رب مشکی ساده با شلوار کتان شیش جیب! امکان نداشت بتونم با این لباسا توی خیابون راه برم .



لباسای نوشین و سارا هم شبیه من بود.



بجز ما ۳ تا خانوم دیگه هم توی سرویس بودن و داشتن ارایش هاشونو تجدید میکردن .



نگاه پر از تعجبی بهمون انداختن .

چشم هامو توی کاسه سرم چرخوندم و مشغول عوض کردن لباس هام شدم به تبعیت از من سارا و نوشینم مشغول شدن.



نگاهی به خودم داخل ایینه انداختم

مانتوی بلند بادمجونی رنگ و یه شال ساده مشکی !



لباسای سارا و نوشینم شبیه من بودن اما رنگ هاش فرق میکرد که چندان مهم نبود.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۱:۵۷]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت115



پشت سر هم از سرویس خارج شدیم



نوید_چرا انقدر طولش میدین؟



دست به سینه روبروش ایستادم



_کجا طولش دادیم!!همش ۱۰ دیقه طول کشید.



_اع



_بله



حامد_کافیه ادامه بحث شیرینتونو بزارین واسه بعد...



به محض اینکه پامو از فرودگاه گذاشتم بیرون به اسمون نگاه کردم.



تاریک تاریک درست مثل قلب من!



حامد_فردا باید بریم ادارا اگاهی و اون

romangram.com | @romangram_com