#رز_سیاه_پارت_198



هانیه_چیزی میخوری داداش؟



_اره فقط داغ باشه.



_باشه الان برات میارم.



با خروج هانیه دوباره به حامد نگاه کردم.



دروغ چرا دلم برای دیدن این چهره تنگ شده بود.



_بهتری؟



_اره خیلی.



_ یادمی روزی که رفتم چپ چپ نگام میکردی!



خندیدم.



_خب اره ولی ،باید اعتراف کنم واقعا به استراحت احتیاج داشتم.





_خوبه.



_اومدی برم گردونی؟



_اره ؛بخور و بخواب دیگه بسه باید برگردیم.



_اتفاقی که نیوفتاده در نبودم؟



_نه نه نترس همه چیز تحت کنترل بوده.



هانیه وارد سالن شد و به هر دومون تعارف زد.



لیوان شکلات داغ رو بین دستام فشردم و دوباره به حامد نگاه کردم.





من چم شده!



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۱]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت200





حامد_ خب دیگه هانیه شرمنده اگه این مدت این بلای اسمونی رو انداختم بجونت.

میدونم خیلی اذیتت کرده ؛الانم اومدم ببرمش دیگه تا نفس راحت بکشی.





لیوان رو از جلوی دهنم پایین اوردم و شروع به سرفه زدن کردم.



هانیه با خنده به پشتم ضربه میزد.



_خوبی چیشدی دختر؟



دستم رو تکون دادم و اروم دستش رو از پشتم کشید.





نفس عمیق کشیدم و با چشمای گرد حامد و نگاه کردم.





خونسرد لیوانش رو روی میز گذاشت و بهم خیره شد.



چشمامو ریز کردم و با حرث بهش زل زدم.



هانیه_ شما دوتا میخواین با این شدت علاقه ازدواج کنین؟

میترسم خدای نکرده این عشق اتشین کار دستتون بده!





_میبینی هانیه! تحویل بگیر اینه اون برادر معصومت!



حامد



حامد_ وایسا وایسا! چیشد الان؟



هانیه_ هیچی گند زدی به هرچی رشته بودم.



_ای وای!





_اوهوم اره ای وای! بلای اسمونی از این به بعد نشونت بدم که کیف کنی.



_خیله خب حالا پاشو اماده شو بریم ؛حوصله غرغر نویدو ندارم.





*******



_بیا بخور...



کیک و قهوه رو ازش گرفتم و زیر چشی نگاه چپی بهش انداختم.



_چیه ؟ چرا چپ نگاه میکنی...



_حرف نزن !



_باشه من اصلا ساکت میشم خوبه؟



_اره خیلی خوبه چون خدا نکرده ممکنه بلای سرت بیاد.



_نه بابا!



_اره ؛ یادت رفت مگه؟



romangram.com | @romangram_com