#رز_سیاه_پارت_197




حق با هانیه بود. حامد قلب مهربونی داشت.

اما اونی که این وسط گناهکار بود و دل سیاهی داشت من بودم.



من نفرین شده بودم. درست مثل رزسیاه.





_تو که میدونی امروز و فردا میتوفتم میمیرم چرا این حرفو میزنی.



حداقل انتظار داشتم تو برادرت رو از این تصمیم اشتباه منصرف کنی.





بهم نزدیک تر شد ودستامو توی دستش گرفت.





_ناامید نباش عزیز دلم تو خوب میشی.



چرا میخوای برای یه احتمال ساده ایندتو نا امید کنی!



عمر دست خداس نه بنده هاش.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت198





کلافه سری تکون دادم و دستامو از حصار دستش خارج کردم.





_سخته هانیه...ازم نخواه ؛ من نمیتونم این ریسک رو بکنم.





_نترس..ترس بزرگترین دشمن ادمه... مثل یه باریکه سیاه که به سمت نابودی میکشونتت.



توی سکوت بهش نگاه کردم.



اون چه میدونست از درد دنیای من. چه میدونست که سالهاست که توی تاریکی راه میرم.

بدون هیچ روشنایی کور کورانه جلو رفتم و حالا عاقبتم تنها مرگه.





_من روزی خوشبخت ترین ادم این دنیا بودم هانیه. روزایی داشتم که ارزوی هر انسانی بود.



روزگاری که نه تو بودی و نه حامدی!



همین باریکه سیاهی که ازش حرف میزنی خیلی وقته تبدیل به یه جاده سیاه شده.



من سالهاست روبه نابودی ام و کسی بهم کمک نمیکنه.





_چرا نمیزاری حامد از این سیاهی بیرونت بکشه؟





_نمیدونم. میترسم هانیه...میترسم.





_یه بار دیگه عشق و امید به زندگی دو تجربه کن . فقط یه بار دیگه ، این حق توه.





_اگه نشد چی!





_من نمیخوام بهت تحمیل کنم عزیز دلم.



تصمیم با خودته من دلم میخواد هردوتون رو خوش حال ببینم همین.





یک هفته کنار هانیه موندم و روزگارم و سر کردم.



انگار واقعا حق با حامد بود و من به این استراحت احتیاج داشتم.



توی تمام اون یک هفته به حرف های هانیه فکر کردم.



شاید حق با اون بود. انگار باید همه چیز رو از ابتدا شروع میکردم.



شروعی که نمیدونستم اخرش کجاست.



مثل سوی امید توی تاریکی مطلق.

رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۱]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت199





با صدای در واحد با تعجب به هانیه نگاه کردم.



_ینی کیه؟



_نمیدونم.





با ورود حامد به سالن لبخند زدم.



حامد_صابخونه مهمون نمیخوای؟



هانیه با خنده به سمتش رفت.



_مهمون حبیب خداست ؛قدمش روی جفت چشام.





دستی به لباسم کشیدم و به نشانه ادب ایستادم.



با لبخند سری تکون داد و کنارم نشست.


romangram.com | @romangram_com