#رز_سیاه_پارت_195
حامد_تشخیصتون چیه؟
_احتمال میدم تومور شروع به رشد کرده.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت195
ته دلم خالی شد؛انگار با شنیدن کلماتی که از بین لب های فرد روبروم خارج میشد، روح از تنم میرفت.
بالاخره اتفاق افتاد؛چیزی که ازش وحشت داشتم اتفاق افتاد.
بعد از زمانی که فهمیدم بیمارم.
دقیقا یک سال و دویست و چهار روزو پنج ساعت و هفت دقیقه میگذشت.
من چم شده بود...انگار زمان اطرافم متوقف شده بود و تنها زمانی زندگی تاریک من جریان داشت.
نفسم رو با صدا خارج کردم و قفسه سینم رو ماساژ دادم.
حامد_حالت خوبه؟
_اره ...خوبم.
_مطمعنی؟
_منو از اینجا ببر.
دکتر_خانوم محترم اول ازمایشاتتون رو انجام بدین.
_مگه فرقی هم داره؟
_بله که داره ؛روند درمان و مصرف داروهاتون با دقت بیشتری جلو میره.
_این همه مدت تحت درمان بودم چه اتفاقی افتاد؟
حامد_ رز!
_نه خب میخوام بدونم.
سکوت خفقان اور اتاق حالم و بهم میزد. جواب سوالم کاملا مشخص بود.
من به ته خط رسیده بودم.
با یه حرکت از جام بلند شدم و لز اتاق زدم بیرون.
تمام طول راه توی سکوت گذشت؛ اینکه درک میکرد که احتیاج دارم تا به افکارم سر و سامون بدم خیلی خوب بود.
با توقف ماشین ؛شوکه روبه حامد پرسیدم:
_اینجا چرا اومدی؟
_هیس انقدر سوال نکن پیاده شو.
چشمامو توی کاسه سرم چرخوندم و دستگیره رو کشیدم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت196
با باز شدن در ورودی برای حفظ ظاهرم که بود لبخند گرمی به چهره خندون و شوکه هانیه پاشیدم.
حامد_مهمون نمیخوای؟
_قدمتون روی چشم.
اروم وارد سالن شدم و روی مبل تک نفره جا گرفتم.
هانیه از مستخدم خواست که نوشیدنی گرم بیاره و خودش هم کنار من و حامد نشست.
اصلا حوصله حضور توی جمع رو نداشتم .
دلم میخواست از اینجا ؛از تمام ادم ها دور بشم.
جای برم که فقط خودم باشم.
هانیه_ خب دکتر رفتین؟
نگاهی به حامدانداختم. عصبی بود.
_اره.
_خب نتیجه؟
_همه چی خوب بود مثل همیشه!
_خداروشکر.
پوزخندی توی دلم به دروغ های حامد زدم و مشغول بازی با گوشه بافت سرخ تنم شدم.
romangram.com | @romangram_com