#رز_سیاه_پارت_194
_بیا
نگاهی به لیوان توی دستش انداختم. تشکر ارومی کردم و یکیشو ازش گرفتم.
لیوان رو بین انگشت هام فشار دادم گرمای دلپذیری داشت .
_هوا خیلی سرده!
نگاهی به بینی قرمز شدش انداخم و ریز خندیدم.
_به چی میخندی؟
خندم شدید تر شد....
_به هیچی!
سری تکون داد و یه جرعه از قهوه شو خورد.
_خیلی خسته ایم ؛قهوه ام بخوریم از کسالتمون کم بشه!
خندیدم...
_اره مخصوصا من.
_قرصتو خوردی؟
_اره...
_چیزی به صبح نمونده!
_ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:
_5:56دقیقه.
_امسال کدوم کشورا داوطلب میخوان؟
_برزیل _کانادا_ ترکیه_ اسپانیا.
_اوه خدای من کارمون سخته!
_درسته...چیزی نمونده گروه هارو تقسیم کردم.
_چرا نمیزاری من برم؟
_ما قبلا در این باره حرف زدیم!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت194
بعد از دیدن طلوع خورشید مسیرمون به سمت خونه هانیه تغیر کرد.
استقبال گرم هانیه روحیه مو عوض کرد.
بعد از خوردن صبحانه ،همراه حامد رفتم مطب دکتر.
_دارو هاتون رو به موقعه مصرف میکنید؟
_بله .
_مشکلی نداشتین این چند وقته؟
_راستش....
دکتر نگاه ریزی بهم انداخت و منتظر شد.
حامد ادامه داد:
_شب گذشته از بینیش خون اومد.
_خب در چه شرایطی بودن لطفا دقیق توضیح بدین.
_نشسته بود داشتیم حرف میزدیم .
رو به من پرسید:
_بعد از خونریزی سرتون گیج رفت و یا ضعف داشتین؟
_بله خیلی شدید بود...
_باید مجددا ازمایش بدین.
romangram.com | @romangram_com