#رز_سیاه_پارت_193
_باشه.
کاپشنم رو تنم کردم و زیپشو بالا کشیدم.
خیلی اروم از راه مخفی خارج شدیم .
_کجا دادی میری الان؟
نگاهی بهم انداخت و به راهش ادامه داد.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت192
_صبور باش.
_باز میخوای منو بکشی؟
نگاه چپی بهم انداخت و خندشو قورت داد.
_چیه دروغ میگم؟
_هیس دختر چرا انقدر عجولی؟
_خب بگو دیگه!
_میخوام منبع ارامش خودم رو بهت نشون بدم و...
سوالی گفتم:
_و؟
_امشبو پیش هانیه بمونیم تا فردا بریم دکتر.
_وقت گرفتی؟
_اره.
_هانیه الان خوابه میگم بیخیال شو بد خواب میشه.
_نترس تا ما به اون برسیم صبح شده.
نگاهی به ساعت ماشین انداختم. حق با اون بود.
چیزی به صبح نمونده بود!
توی پیچ و تاب خیابون های نیمه تاریک گم شدیم.
سرم رو تکیه دادم و به اطراف خیره شدم.
خیلی کنجکاو بودم بدونم قراره کجا برم.
با توقف ماشین اروم پیاده شدم.
تاریکی هوا دید رو کم میکرد اما خیلی خوب رطوبت وصدای موج ها رو میشنیدم.
با ذوق جلو رفتم و عمیق نفس کشیدم.
_خوشت اومد؟
با لبخند بهش نگاه کردم.
_عالیه...دلم برای این صدا تنگ شده بود.
کنارم ایستاد و دستاشو اوی جیب هاش فرو کرد.
افراد خیلی کمی تردد داشتن. یقه کاپشنم رو به خودم نزدیک تر کردم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت193
_سردته؟
_یکم.
_اینجل بمون برمیگردم.
_باشه.
بعد از دور شدن حامد دوباره به دریای سیاه روبروم خیره شدم.
باد تندی که می اومد موهامو تکون میداد.
اما مهم نبود ؛ الان فقط حس خوبی که توی وجودم بود مهم بود.
romangram.com | @romangram_com