#رز_سیاه_پارت_192
وقتی از خواب بیدار شدم کسی توی اتاق نبود.
دستی به صورتم کشیدم و از تخت پایین اومدم.
گرمای اتاق باعث شده بود تنم خیس بشه.
تیشرت و شلوارک بادمجونی کنار گذاشتم و بعد از یه دوش کوتاه دمای بدنم به حالت عادی برگشت.
کلافه دستی بین موهای بلندم کشیدم و به خودم توی ایینه خیره شدم.
در اتاق باز شد ؛تکون نخوردم چون خیلی راحت میتونستم چهره حامد رو از ایینه ببینم.
_بیداری؟
_اره خیلی وقته.
پشت سرم ایستاد و دستی به موهای نم دارم کشید.
_خیسه!
_اوهوم.
_باید خشک کنی.
_حوصله ندارم.
_برات ضرر داره...
_میدونم.
نگاه چپی بهم انداخت...
_حامد میشه برام کوتاهشون کنی؟
_نه. بجاش برات خشکشون میکنم.
تای ابروم بالا رفت...ازم فاصله گرفت و به سمت چمدونم رفت.
سشوار رو بیرون کشید و اروم شروع به خشک کردن موهام کرد.
از ایینه بهش خیره بودم اما تمام ذهنم جای دیگه ایی بود...
_تموم شد.
با صدای حامد هوشیار شدم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت191
_خب تمومه؟
_ممنونم.
_قابلی نداشت...
_بابت امروز متاسفم.
_این حرف رو نزن به استراحت احتیاج داشتی.
اروم از کنارش رد شدم و از اتاق خارج شدم.
صدای قدم های ارومش رو پشت سرم میشنیدم.
تونل ها تقریبا خالی بود
تا پامو توی تونل شماره8گذاشتم بازوم به عقب کشیده شد.
_صبر کن
_چرا؟
_اونجا نرو...
_حامد!
_دل بکن از این تونل
_جای من نیستی سالهاست منبع ارامش من این تونله.
_همراه من بیا جای قشنگ تری میبرمت.
_کجا؟
نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
_لباس گرم بپوش .
romangram.com | @romangram_com