#رز_سیاه_پارت_191


_منو بزار زمین! اصلا ببینم چه اتفاقی افتاده؟





_ادم عاقل چنین جای خطرناکی خوابش میبره؟





_چیزی یادم نمیاد!





_نبایدم بیاد! کجا بلند شدی رفتی تو؟





_حالم خوب نبود رفتم تونل شماره 8هوا بخورم.





_خوب؟



_بعدشو یادم نمیاد.





_اشکال نداره من بهت میگم! بعدشم اونجا خوابت برد!





چشمام گرد شد!



_من زندم!؟





خندشو قورت داد و گفت:



_بله خداروشکر اروم کشیدمت عقب چون اگه بیدارت میکردم امکان داشت که پرت شی پایین!





_ اوه خدای من!





_انگار بازم باید ورود به اون تونل رو ممنوع کنم؟





_نه نه من اونجارو خیلی دوست دارم.





وارد اتاق شد و اروم روی تخت گذاشتم.





_دیگه تکرارش نکن.



سری به نشونه باشه تکون دادم.





_ساعت چنده؟



_حدود 6:30 چطور؟





_بقیه هموز خوابن؟



_اره نیم ساعت مونده تا نوید برپا بزنه.





تو خودم جمع شدم و صورتم رو توی بالشت مخفی کردم.





_خوبی؟



_نه هنوز سر گیجه دارم امگار دنیا دور سرم میچرخه.





روتختی رو روم مرتب کرد و گفت:





_امروز بعد از پایان ساعت تمرین میریم دکتر.



_نیازی نیست.





_این حالت طبیعی نیست!





_خوابم میاد.





_بخواب؛ استراحت کن.





_پس تمرین بچها چی؟





_نگران نباش گروهتو امروز من اموزش میدم.





لبخند محوی زدم و پلک هامو روی هم گذاشتم.





احساس ضعف خیلی شدیدی داشتم . اونقدر که توان باز نگه داشتن چشم هامو نداشتم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت190






romangram.com | @romangram_com