#رز_سیاه_پارت_190
_میبینی؟میخوای با همچین ادمی ازدواج کنی؟
خندید...
_برام مهم نیست من ایمان دارم که تو خوب میشی.
به زندگی و اینده امید داشته باش.
پوزخند زدم.
_به چی امید داشته باشم؟ یه نگاه به من بنداز.
چی ازم مونده؟ به چی باید امید داشته باشم. یا بهتره بگم به کی!
من هیچ کسی رو ندارم. تمام عزیزانم رو از دست دادم.
از وقتی متوجه بیماریم شدم. فقط تا لحظه مرگم لحظه شماری میکنم.
_چرا من رو قبول نمیکنی؟
با غم بهش خیره شدم. اخه من چطور میتونم بهت بگم که من قاتل مادرتم.
انگار که یک عمر بهت خیانت کنم.
عصبی پلک هامو روی هم گذاشتم.
_ما در این باره حرف زدیم حامد.
_اما من قانع نشدم!
پنبه رو توی ظرف کنارم گذاشتم و روی تخت غلط زدم.
تخت رو دور زد و کنارم دراز کشید.
چهره ش که مقابلم قرار گرفت با تعجب بهش نگاه کردم.
_چیه؟
_چرا اینجا خوابیدی؟
شونه ایی تکون داد و پلک هاشو روی هم گذاشت.
دروغ چرا از بودنش ناراحت نبودم. برعکس خوش حال هم بودم که بعد از مدت ها یه نفر به من اهمیت میداد.
با فاصله از من گوشه تخت اروم خوابش برده بود.
خیلی از شب گذشته بود اما خوابم نمی برد!
خیلی اروم از تخت پایین اومدم و از اتاق بیرون رفتم.
توی تونل های تاریک و نم دار چرخ زدم و وارد تونل شماره 8شدم.
پاهامو از بلندی انتهای تونل اویزون کردم و به نمای شهر خیره شدم.
خدایا خودت راه درست رو نشونم بده.
عقلم بهم فرمان اشتباه میداد. اما دلم خام محبت شده بود.
چیزی که سالها بود ازم دریغ میشد.
شاید اگه باهاش ازدواج میکردم میتونستم زخمی که بهش زدم رو درمان کنم.
شاید....
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت189
با حس گرمای دستی هوشیار شدم.
چند بار پلک زدم تا متوجه اطرافم شدم من روی هوا معلق بودم!
حامد_ دختره کم عقل از جونت سیر شدی؟
با تعجب بهش نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com