#رز_سیاه_پارت_188
رستوران_شام_کیک_تولدم_پیشنهاد حامد_
تک تک اتفاقات از جلوی چشمم رد شد و در اخر به اخرین لحظه ایی که خوابم برد رسیدم.
تکونی خورد و چشم هاشو باز کرد...یکم که هوشیار شد لبخند زد.
_چرا اینجا خوابیدی؟
دستی به صورتش کشید و گفت:
_حالت خوب نبود نگران شدم.
تکونی خوردم که مچم رو گرفت:
_صبر کن
سوالی نگاش کردم؛ادامه داد...
_جواب منو ندادی...
_تو از مشکل من خبر داری...میدونی مریضم و انروز فرداس که بمیرم.
میدونی چقدر ضعیف و ناتوانم.
میدونی انقدر این دنیا بهم ضربه زده که تقریبا خورد شدم و چیزی ازم نمونده.
حامد بیخیال شو....
_من با مریضی تو مشکلی ندارم!
_تو عقلت کمه منکه مغزم کار میکنه!
خندید...
_نخند حامد جدی دارم میگم. من اینده ایی ندارم.
_چراانقدر نا امیدی؟
بیتفاوت شونه ایی بالا انداختم.
_انقدر ضعیف نباش...خودتو نباز.
یه فرصت دوباره به خودت بده...
_با ازدواج چیزی حل نمیشه بلکه یه بار سنگین تر روی دوشم میاد.
_مثبت فکر کن...تومور رشد نکرده.
_تا ابد که همینجوری نمیمونه!
_وقای یک سال تونستی کنترلش کنی از این به بعد هم میتونی!
_حامد من بچه نیستم ابنبات چوبی برام بخری خر شم!
بلند خندید.. مشتی به بازوش زدم و سعی کردم دستم رو از دستش خارج کنم.
اما محکم به سمت خودش کشیدم و تقریبا پرت شدم توی بغلش.
شوکه بهش نگاه کردم.
_چتد دفعه اخه باید بهت بگم که با من در نیوفت کوچولو زورت بهم نمیرسه!
تعجبم از بین رفت و جاشو عصبانیت گرفت.
_کی تو؟
_نه پس تو!
خندیدم.
_به چی میخندی جواب منو بده!
_اخه مگه دختر کمه تو این شهر گیر دادی به من.
_اره کمه! اصلادختر نیست!
نگاهی به اطراف انداخت و گفت :
_منکه دختری جز تو نمیبینم!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۹]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت187
romangram.com | @romangram_com