#رز_سیاه_پارت_187


سرم پر از سوال بی جواب بود. قلبم و جودم تیر میکشید و میسوخت.



من کی انقدر بی رحم شدم... انگار دنیای من و حامد سیاه و سفید بود دو رنگ حدا و متضاد از هم که هیچ وقت نمیتونستن کنار همدیگه رنگ بگیرن.



من سیاه از نفرت و گناه... اون معصوم و بیگناه.



خوشبختی که داشت رو من از بین بردم .





حالا اون فکر میکرد خوشبختی گم شدشو کنار من پیدا میکنه.



کاش همون روز امیر علی من رو هم از بین میبرد.

شاید هیچوقت حامد رو نمیدیدم.





ای کاش...ای کاش میشد زمان رو متوقف کرد تا بتونم همینجا اروم بشم .انقدر اروم که دیگه کسی صدای نفس هامو نشنوه.





حق با حامد بود دنیا و تنهایی من و اون شبیه به هم بود اما این فقط از دیدگاه اون بود.



شاید اگه حقیقت رو میفهمید همینجا انقدر گلومو فشار میداد تا بمیرم.





اما حقیقت فقط گناهکار بودن من رو اشکار نمیکرد.



مادرش...پدرش...همایون...و در اخر من همه و همه توی این سیاهی رز سیاه شریک بودیم.





با توقف ماشین اروم پیاده شدم.



باز درد به سراغم اومده بود.



ضعف شدیدی داشتم و اطرافم رو تار میدیدم.

اما هرجکر که بود خودم رو جمع کردم و جلو تر از حامد وارد تونل شدم.



صدای قدم هاشو پشت سرم میشنیدم.



شاید برای هرکس دیگه ایی اون صدا اروم بود، اما برای من بلند ترین صدای دنیا بود که توی سرم میپیچید.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت184





میپیچید و بهم یاد اوری میکرد که باعث نابودی این مرد منم.



یادم می اورد که من یه ادم کثیفم...یا قاتل...



من یک نفر نیستم! من بعد های مختلف شخصیتی دارم.



دختری ارام و مهربان...



شیطانی که بلند بلند میخندد و ساکت نمیشود.



بدجنس و سنگدل!



ادمی سالم ...مریضی روانی!



فردی که التماس میکند.



و فرد دیگری که از بالا به همه نگاه میکند.



آدمی که خود ازاری میکند و ادمی دیگر که بر سر خود فریاد میکشد ...بس کن حیوان!



خودم را از بین بردی...





پلک هامو روی هم فشار دادم...قطرات اشکم محکم روی گونه هام میریختن.





من خودم رو از بین بردم...



سکندری خوردم .؛هر لحظه منتظر بودم زمین بخورم که گرمای دستی رک دور کمرم حس کردم.





تو دلم داد زدم:



برو حامد برو کمکم نکن لعنتی...برو...





روی هوا معلق شدم و کمی بعد خودم رو یه جای نرم حس کردم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۹]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت186





پلک هامو روی هم فشار دادم و توی خودم جمع شدم.



طولی نکشید که خوابم برد.





*****************





اروم پلک زدم صورت حامد رو توی نزدیک ترین فاصله از خودم میدیدم.



موهای روشن کوتاهش روی پیشونیش ریخته بود.





کم کم همه چیز یادم اومد... اتفاقاتی که دیشب افتاد برام رنگ گرفت.


romangram.com | @romangram_com