#رز_سیاه_پارت_185
_همه کاراش انجام شده.
_منم میتونم شرکت کنم؟
_نه!
چهره ام در هم شد...
_اخه چرا؟
_دلیلشو خودت خوب میدونی...
با اوردن سفارش ها سکوت کردم. اه لعنت به این بیماری...
روی حرکاتش دقیق شدم برعکس من اون خیلی اروم و با حوصله غذا میخورد.
من چرا اینجوری شدم! هیچوقت تا حالا روی عادت ها و طرز لباس پوشیدنش دقیق نشده بودم.
بعد از اتمام غذا گارسون میز رو جمع کرد.
حامد_ازت میخوام چشم هاتو ببندی و تا زمانی که من ازت نخواستم باز نکنی.
_باشه...
صدای حرکات و کار های گارسون رو میشنیدم اما چون چشم هام بسته بود چیزی رو نمیدیدم.
_میتونی چشم هاتو باز کنی...
اروم لای چشمم رو باز کردم و با دیدن کیک روی میز شوکه شدم.
تولدت مبارک... نگاهم رو از روی کیک شکلاتی بالا کشیدم و روی صورت خندونش متوقف شدم.
_تولدت مبارک..
_امروز چندمه؟
_روز که گذشت ولی18مرداد بود...ینی تولد تو.
_ممنونم...
_خوشت اومد؟
_معلومه که اومد...من ...خیلی قشنگه.
لبخند گرمی به صورتم پاشید و گفت نمیخوای فوت کنی؟
سری تکون دادم و دوباره نگاهی به کیک انداختم.
من امروز 22ساله شدم...اخرین باری که تولد گرفتم و یا بهتره بگ کسی به یادم بود.
17سالگیم بود ...کنار خانوادم.
پلک هامو بستم و توی دلم ارزو کردم.
خدایا بسه این همه درد و رنج خوشبتی رو بهم نشون بده .کمکم کن ارامش واقعی رو پیدا کنم.
حامد شمع های سفید رو از روی کیک بیرون کشید و یه تیکشو با چاقو برش زد.
توسکوت به کاراش نگاه میکردم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت181
بشقابو به خودش نزدیک تر کرد و مشغول شد.
هنوز خیره بهش نگاه میکردم.
_بخور دیگه!
به خودم اومدم و لبخند محوی زدم. چنگال کوچیکو توی دستم گرفتم و یه تیکه از کیک رو توی دهنم گذاشتم.
دستش رو روی میز گذاشت و عقب کشید . به جعبه کوچیک وسط میز خیره موندم.
حامد_ من و تو دنیا های شبیه به همی داشتیم.
از هم دور بودیم اما نزدیک شدیم . سرنوشت راه ما دوتارو روبروی هم قرار داد تا کنار هم باشیم.
همیشه نیرویی داشتی که من رو به خودت جذب میکردی.
_حامد من...
_هیش !بزار حرفم تموم شه
romangram.com | @romangram_com