#رز_سیاه_پارت_184

_موهاتو کوتاه نکن بلند بیشتر بهت میاد.





دیگه همه چیزو میدونستم هیچ رازی نبود که ندونم.



انگار حالا تنها راز باقی مونده هویت واقعی خودم بود که گمش کرده بودم.





این اولین باری نبود که با حاند بیرون میرفتم.



توی این مدت چه با نوید و هانیه و چه دو نفری شبا برای گشت توی شهر خیلی بیرون میرفتیم.



دیگه حس نفرت اول رو نسبت بهش نداشتم.



خیای وقت بود که این حس نسبت به حاند توی وجود من مرده بود.



اون هم مثل من بیگناه بود تنها گناهش چهرش بود....



اگه زجر کشیدم مقصر دروغ مادرش ک کارای پدر واقعیش بود.



نه اون...



من واقعا بیگناهم؟



شاید قبل از وارد شدن به این راه اره اما حالا نه!





پلک هامو روی هم فشار دادم و از اتاق بیرون زدم.





_اماده ایی؟



_اوهوم...



_پس بزن بریم...





دقیقا عکس من لباس پوشیده بود! یه پیراهن چهارخونه قرمز و مشکی و یه شلوار کتان نشکی تنش بود.





چیزی که کنجکاوم میکرد مدل ساده موهاش بود...



عجیب بود انگار تازه داشتم با چهرش اشنا میشدم.



تا حالا فقط امیر علی رو توی وجودش میدیدم.



اما از وقتی با اخلاق هاش اشنا شدم دلم میخواد حامد واقعی رو بشناسم.!





وارد شلوغی شهر شد و توی پیچ و تاب خیابون ها چرخ زد...



بی حرف به اطرافم خیره شده بودم...زیبایی این شهر فوقولاده بود.





با توقف ماشین پیاده شدم و دوشادوشش جلو رفتم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت180





_میگم نوید چرا نیومد؟





_خوابید!



_که اینطور!



وارد رستوارن که شدیم گارسون جلومون اومد:



_میز رزو کرده بودین؟



حامد_بله...



_به نام؟



_پارسا



_بله بفرمایید از این طرف....





همراه گارسون به سمت میز رفتیم.



جای خوبی بود گوشه ترین میز و در عین حال بهترین مکان رستورن!



پشت میز نشستم و از شیشه سراسری کنارم به خیابون خیره شدم.



_چی میخوری؟



_فرقی نداره!



نگاه چپی بهم انداخت...



_منو رو بردار و انتخاب کن...



_باشه



نگاهمو روی اسم غذا ها چرخوندم و در اخر خوارک میگو رو انتخاب کردم.





_تکلیف ماموریت امسال چیه؟



romangram.com | @romangram_com