#رز_سیاه_پارت_183
_میخواستم بکشمش؟
_دقیقا!
خندید...
_عامل دردی که مادرم سالها تحمل کرد اونه...
_منظورتو متوجه نمیشم!
_من از این تونل متنفر بودم...سالها اینجا نیومدم ...مادرم عاشق این قسمت بود و همیشه به اینجا سر میزد... یه روز باهمایون بحثش شد و از همین جا پرت شد پایین.
_خدای من!
_هولش داد...و باعث شد مادرم تا اخر عمرش فلج بمونه.
_من واقعا متاسفم...
_اما حالا بعد از ۱۰ سال تو دوباره من رو به این تونل علاقه مند کردی.
لبخند محوی زدم و یه جرعه از نسکافه موخوردم. گرم بود و طعم خوبی داشت.
_حالا تو بگو...
_چیو!
_اینکه با امیر علی چه دشمنی داشتین که باعث اون اتفاق شوم شد...
_یه شراکت ساده... که خیلی ناگهانی بهم خورد.
_که اینطور...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت178
روز ها پی در پی میگذشتن ...بدون هیچ وقفه ایی زندگیم در جریان بود.
باند کتفم رو باز کردم...۳ ماه گذشت و من انقدراین مدت مشغول بودم که هیچیشو حس نکردم.
تنها تغیری که ایجاد شد این بود که حالا نوید هم از ماجرای تومورم خبر داشت...
به اجبار حامد پرونده پزشکی تشکیل دادم و درمان رو شروع کردم.
هانیه هم به جمع ما اظافه شد...روحیش بهتر شده بود. و مرگ مادرش رو پذیرفته بود.
کارش رو توی شرکت طراحی لباسش از سر گرفت و دور از ما توی شهر زندگی شو هرچند قدیمی اما از نو سر گرفت!
کار اموز ها بخوبی اموزش میدین و هیچ مشکلی نبود.
کم کم فصل سرما کنار رفت و جاشو به گرمای تابستون داد...
با تمام این اتفاقات خوب توی روزم مثل همیشه عادتی که داشتمو ترک نکردم.
هرشب که به رخت خوابم میرفتم با مرور خانوادم داغ دلم رو هرچند سخت اما خوشایند تازه میکردم و بعد میخوابیدم.
انگار میخواستم به خودم بفهمونم که هر اتفاقی هم بیوفته باز راه من فقط انتقامه.
چرخه گذر زندگیم انقدر تند شد و جریان گرفت که باز هم یکسال دیگه از عمرم رو توی گروه رز سیاه گذروندم.
جلوی ایینه ایستادم و نگاهی به لباس های تنم انداختم... یه شلوار لی یخی به همراه تیشرت سفید ساده و جلیقه لی ساده روش تنم بود...
ینی حامد چی توی سرش بود...انگار بعد از یک سال باز سیم های مغزش اتصالی کرده بودن!
توی یک سال گذشته اروم بود و میشه گفت رفتارش خیلی باهم عوض شده بود.
اما دعوت به شام ناگهانی عجیب بود.
دستی لای موهام کشیدم.حسابی بلند شده بودن.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت179
اما دیگه دلم نمیخواست کوتاهشون کنم.
جمله حامد توی ذهنم رنگ گرفت:
romangram.com | @romangram_com