#رز_سیاه_پارت_182
_شرمنده ولی من اینجا نبودم مجبور شدم یه مسافرت چند روزه برم. اما همیشه جویایی احوالت بودم...
_خیله خب حالمو پرسیدی منم جواب دادم .
بلند شو برو بیرون میخوام بخوابم.
_ازت ممنونم ...فداکاری خیلی بزرگی کردی...
_حالا نفهمیدی اونا کی بودن که میخواستن بکشنت،؟
_نه متاسفانه...
_جز همایون دشمن دیگه ایی هم داری؟
_اون که اره...اما اخه...
_اخه چی؟
_هیچی ولش کن...
_حداقل پاشو لامپو بزن تو تاریکی حرف میزنی عصابم خورد میشه.
صدای پاهاشو که روی زمین میخورد طنین ارومی بود که سکوت اتاق رو میشکست.
کلید رو فشار داد و اتاق روشن شد...
_لامپو نزدم چون نخواستم بیدارت کنم
_اما کردی!
سری تکون داد و گفت:
_درد که نداری؟
_نه حالم خوبه!
_باشه پس پاشو بیا بریم بیرون یه چیزی بخور ضعف نکنی.
_ساعت چنده؟
_حدودای ۳نصف شب چطور؟
خندیدم...
_هیچی..بریم...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت177
وارد تونل شماره 8شدم و جای همیشگیم نشستم.
_چقدر دلم واسه این منظره تنگ شده بود.
لیوان نسکافه رو کنارم گذاشت و گفت:
_اره واقعا قشنگه...
پاهامو اویزون کردم و لیوان رو بین دستام گرفتم.
_حامد...
_بله
_تو چرا هیچوقت از خاتوادت حرف نزدی؟
_خب توکه دیدیشون!
_اره خب اما ...
_اما چی؟
_پدرت کجاست؟
جوابی نداد و به روبروش خیره شد... از لای چشم نگاهی به نیم رخش انداختم .
_همایون پدر منه...
انتظار نداشتم خیلی زود حقیقت رو بگه!
اونم یه حقیقتی که دروغ محض بود!
شوکه گفتم:
_واقعا؟
_اوهوم...
_پس اخه چرا...
romangram.com | @romangram_com