#رز_سیاه_پارت_181




_ممنونم...



_دستت چطوره؟



_خوبه...



_چرا اینکارو کردی؟



_چه کاری؟



یه تیکه از کیک رو توی دهنم گذاشتم.





_چرا خودتو جلوش انداختی؟



_تو بودی اینکارو نمیکردی؟



_منظور؟



_اگه تو جای من بودی برای نجات جون دوستت جلو نمیرفتی؟





_چرا خب!





_پس دیگه این سوال مسخره رو از من نپرس.





سری تکون داد و سکوت کرد...





انگار همه چیز طبق میلم جلو رفته بود...همه چیز طبیعی! بدون اینکه جای شک و شبیه ایی باشه.





بعد از گذشت دو روز از بیمارستان مرخص شدم.



عجیب این بود که تمام این دوروز فقط نوید برای ملاقاتم می اومد و خبری از حامد نبود.





سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به جاده خاکی چشم دوختم.





با توقف ماشین به خودم اومدم و بی حرف پیاده شدم.



نوید_کمک میخوای؟



_نه نه میتونم...





اول من از راه مخفی پایین رفتم و بعد نوید...



نگاهی به تونل های نیمه روشن انداختم. و جلو رفتم.



دستم که توی باند بسته شده بود و راه تکون نداشت اذیتم میکرد...





_نمیایی بریم توی سالن اصلی؟





_نه با این حالم کجا بیام .کاری ام ازم برنمیاد.





_باشه پس برو توی اتاقت و استراحت کن...



لبخند محوی زدم و ازش دور شدم...



وارد اتاقم شدم و در رو با صدا بهم کوبیدم.





مرتیکه عوضی من بخاطر اون کم مونده بود بمیرم اما اون حتی به خودش زحمت نداد که ملاقاتم بیاد.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت176





خیلی اروم به پشت روی تخت دراز کشیدم و پلک هامو روی هم گذاشتم.





با احساس تکون خوردن تخت نیم خیز شدم.



اتاق تاریک تاریک بود و اطرافم رو اصلا نمیتونستم ببینم.





_کی هستی؟



جوابی نداد و سکوت کرد...



_نوید تویی؟



_نه!



صدای حامد بود...



_واسه چی اومدی؟



_اومدم حالتو بپرسم.



_الان یادت افتاده؟




romangram.com | @romangram_com